تبليغاتX
فرزندان زاگرس

 

تو چی افتو خت وری بدرو / چی چشمه وابووی نه چی گور او

تو همانند خورشید طلوع کن وخودت را نشان بده یا سر برآر / تو را همانند چشمه ای جاری وزنده می خواهم نه همانند آب مانده وراکد

در نگاه بهمن معشوق چونان خورشیدی است که هر لحظه در انتظار طلوح ونورافشانی آن است ودر همین بیت از او می خواهد که همانند خورشید فروزنده و روشنایی بخش و زندگی بخش بیاید او باید همانند چشمه زلال وجاری باشد او از سکون وراکد بودن تنفر دارد باید همانند خورشید فروزان وهمچون چشمه جاری بود وزندگی بخش . وجود خورشید همانند سایر طبیعتواژه هایی که جایگاهی کلیدی وسمبلیک در آثار بهمن دارد نوعی اندیشه ی ایران منشانه ونمادی از آتش در گذشته ی مذهبی وزرتشتی ایرانیان دارد بطوریکه از خورشید به عنوان آتشی جاودانه سخن می گوید که بدون وجود آن سایر عناصر حیات موجودیت خود را ازدست می دهند .

بطور کلی طبیعتواژه هایی همچون : بهار ، کبک ، خورشید ، چشمه ، گل ، بابونه ، کوه وکوهساران ، ابرهای بهاری ، رود ، ماه ، کبوتر ، اسب ، سنگ ، ستاره ، کنار، آسمان ، سحر ، سپیده ، شب ، و... به شکل کلیدی ونمادین وبه دفعات در آثار بهمن علاء الدین تجلی یافته است وبیشترین تاثیر را نیز به همراه صدای اساطیری اش بر مخاطب می گذارد را چنانچه از آثار بهمن حذف کنیم بیان اندیشه ها وارائه ی هنر زیبای خود بدون وام گرفتن از این عناصر طبیعت برای بهمن کمی دشوار می نمود او به زیبایی توانسته با زیستن در ذات وحقیقت طبیعت واژه ها وبیان آن ها در قالب شعر و ترکیب آن با صدای زیبا ی خود آثاری ماندگار از خود بجای بگذارد واین نوع نگاه متفاوت ولطیف واندیشه ی خاص بهمن به محیط پیرامون خویش است که از وی خواننده ، شاعر وآهنگسازی بی بدیل ساخته است .

در میان واژگان نمادین بکار رفته در آثار بهمن بهار چه در مفهومی زیبا ودر انتظار (مندیر) وچه به عنوان فرصتی برای زیباتر نگاه کردن به زندگی وچه به عنوان وعده گاهی زمانی برای دیدار وملاقات معشوق ویار وبسشتر به عنوان فرصتی غنیمت برای دوست داشتن وبیشتر دوست داشتن را نیز می توان به اصطلاح از جمله طبیعت واژگانی دانست که جایگاه ویژه ای را به خود اختصاص داده است .

                     

 

در مفهوم انتظار(مندیر) ، وعده ی دیدار و انتظار کشیدن

گهدی بی که روز عید ایام / انی پات به من تیام

گفته بودی که روز عید وآغازین روز بهار می آیی / وپاهایت را بر چشمان (تیا) من می گذاری

بهار اوید واگل گندم / موتهنا وا درد تومندم

بهار با گل های گندم وهمهی زیبایی ها فرارسید / ومن تنها با درد دوری از تو ماندام وانتظار می کشم

بهارم زرده زجون سیرم / خت ایدونی بی تودلگیرم / مندمه خم تک /داغ دیری ز یک / کرده دی پیرم

بهارم رنگ زردی وخزان به خود گرفته است / تومی دانی که بدون تو غمگین واندوهگینم / من تنها مانده ام / داغ دوری از تو /مرا پیر وناتوان کرده است

یار الها ایی بهاونت سیچه ایاهه / ایی گلا باوینه سی کی ایدراهه / گل بوستون تی مو دی خاره / مه وآستاره نی به شوگارم

ای خدای من این بهاران تو برای چه می آیند ؟ فلسفه ی آمدن بهار تو چیست یا چه ارزشی دارد / این گلهای بابونه برا چه کسی شکفته شده اند / گل وبستان ها در نظر من همانند خار است / دیگر ماه وسیا ستاره ای در آسمان شبهای من نمی درخشد

ودر این بیت در گفتگوی با خدای خود بی فایده بودن بهار و بی اهمیت بودن آن را بیان می کند چرا که در نظر بهمن بهار وبابونه وهمهی زیبایی های آن بدون وجود وحضور یار ومعشوق لذتی ندارد گلها در نظر بهمن بدون حضور یار همانند خار وآسمان شبهایش سوت وکور وبدون ستاره ( آستاره ) است .

تو بهارم چی گلا سوز وبهارونه بیو / تو چی کوگون بهاری به هوالونه بیو / زنده موبا بیدنتم / تی به ره دیدنتم تووابا عید وبهار بیو وشادی بار / جا نیگرم ایچو که نیدی با تو چه بهاری دارم / دستت ار من دستم بو با تو چه قراری دارم .....

آستاره صحو بگوین بد زمو چه دیدی / که به ایی شوگار شو سری نهکشیدی

به آستاره صبح بگویید از من چه بدی دیده ای که در این شبهای تاریک وسیاه من خود را نشان نمی دهی وسری نمی زنی

آستاره صحو بگوین تندی پات وردار / تا که تیغشتت بنه تش به کار شوگار

آستاره ی صبح را بگویید زودتر پای بردارد وبیاید تا خود را نشان دهد وبه تابش تیغ نور وروشنی خود آتش در ریشه این شبهای سیاهی به پاکند وریشه پلیدی ها را در آورد

آستاره صحو بگوین سر بکش زیواله / به خروس بنگ بزنه بیار کنه ماله

آستاره ی صبح (ستاره ی سحر) را بگویید سری به این سمت بکشد تا خروس با دیدن نور آن با صدای بانگ خود مال و آبادی واهالی ایل را بیدار نماید

آستاره صحو بگوین نهلی شو بمهنه / زیتری درو که دیی ریشه شو بکهنه

ستاره ی صبح را بگویید اجازه نده ونگذار ی سیاهی وپلیدی باقی بماند / زودتر سر برآر وطلوع کن تا ریشه این سیاهی ها کنده شود

آستاره صحو بگوین بیو دیی وادیاری / مو مندیرتم سر زکوه دراری

ستاره ی صبح را بگویید بیا در معرض دید قرار بگیر / من در انتظارم که تو از کوه سر برآری وطلوع کنی

آستاره صحو بگوین ویرت وا موهم بو / زشومی مندیرتم چی مه نو

ستاره ی صبح را بگویید مرا بخاطر داشته باشد / که همانند غروب ودر انتظار دیدن ماه نو ، همچنان در انتظار توام

بهمن در اثر ماندگار خود یعنی " آستاره " که همین نام را نیز برای کاست خود بر گزیده است، از اولین ستاره ای که به جنگ تاریکی شب می آید( یعنی ستاره ی سحر) سخن می گوید ، ستاره و ورشنایی را به جنگ با سیاهی ها فرا می خواند ،او از ظلمت سیاهی ها وپلیدی های زمانه ی خویش سخت به تنگ امده است وبه نوعی آزادی نوع بشر را از اسارت پلیدی های روزگار به مدد نیروی نور وروشنایی از خدای خود طلب می کند ودر جستجوی نور وروشنایی آنگونه که در زلال وجریان چشمه ها در دیگر آثار خود به زیبایی استفاده نموده است دراثر ماندگار " آستاره " نیز از طبیعت واژه ها به زیبایی هرچه تمام تر ودر مفهومی عمیق وگسترده تر سود می جوید تا اثرماندگار دیگری به کمک هنر وطبیعت واندیشه خاص خود خلق کند . او در آثار خود با کبک های کوهساران زندگی می کند از بهار وزیبایی های آن می گوید از زندگی وزلال چشمه ساران می سراید از بابونه ها ، از پرواز ورهایی وآزادی می خواند .فریاد می کند اما چه می شود که گاهی آنچنان عرصه بر بهمن ، این کبک عاشق تنگ می شود تا جایی که روزگار وزمانه را نفرین می کند . از خورشید می گوید واز ماه وستاره از بهاران . در جایی از بهار وامید وزندگی می گوید از انتظاری سبز وروشن اما رفته رفته که در آثار بعدی او نگاه می کنی ، در ای خدا خوانی های خود بی حوصله وگلایه مند است ، از بی فایده بودن وعبث آمدن بهار وبابونه به تلخی می گوید .. . واین فراز وفرود ها شادمانه ها وکبک خوانی های بهمن مخاطب خود را به تفکری عمیق وامی دارد تا از خود بپرسد براستی بهمن به دنبال چه چیزی است ؟ به دنبال کدام حقیقت است ؟ چرا همان بهار ودشت شیمبار به یکباره ودر اثری دیگر برای بهمن ملا آور شده است ؟ ...

منبع نشريه اينترنتي لور www.loor.ir

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 12:51 |

گیاه " چویل " chavill در فرهنگ لری بختیاری

نماد سرسبزی وخوش بویی

وعطری که شبیه هیچ گیاهی نیست

ای چویل تو اینگونه عطر افشانی مکن ...

چرا که در هنگام عطر افشانی وبودادن تو من در گرمسیر هستم

 

چویل گیاهی است سبز کمی مایل به تیره ، خوش عطر وبو ، دارای برگهایی شبیه گیاه خوراکی شود یا شید ورازیانه از تیره ی چتریان با برگهایی کشیده تر وساقه ای ترد وبسیار لطیف در روزهای نخستین شکفتن ورویش ، برآمده از غلافی سفید رنگ که سبزی آن را زیباتر نمایان می کند .

این گیاه در کوهستان های برفگیر وسرسبز سرزمین بختیاری ( ییلاقات) در فصل بهار واوایل اردیبهشت با ذوب شده نخستین توده های برف از روی زمین وصخره ها وهمزمان با رویش قارچ خوراکی ، کرفس ، تره کوهی ، بن سرخ ودیگر گیاهان دارویی وخوراکی رویش خود را آغاز می کند وعمر آن بیش از یکماه تجاوز نمی کند . ولطافت و زیبایی خود را همچون عروسی سبز پوش در آغاز رویش نخستین گیاهان از دل طبیعت خدادادی به تماشای صخره های سخت و کوهستان های پر از رنگ وبوی خوش دیگرا گیاهان می گذارد . در هنگام رویش این گیاه می توان از چند متری عطر وبوی خوش وبی مانند آن را به مدد نسیم روح نواز کوهستان به خوبی حس کرد . در فرهنگ وزندگی مردمان لر بختیاری ونیز در ابیات تغزلی محلی گیاه چویل به عنوان نماد سرسبزی و خوش بویی جایگاه ویژه وکم نظیری دارد وهمچنین در نامگذاری نوزادان بعنوان نام دختر نیز استفاده می شود.

چویل عطری خوش بو دارد به گونه ای که اگر شاخه ای (به شکل تر ونه خشک )کوچک از آن را در فضای یک ساختمان معمولی قرار دهید عطر آن به خوبی همه ی فضای خانه را فرا می گیرد . عطر دل انگیز چویل بهانه ای ست تا آنان که این گیاه سحر انگیز را برای یکبار هم که دیده اند وعطر آن در خاطره شان باقی مانده است را به دامن پر مهر طبیعت فرح بخش سرزمین های ییلاقی بختیاری نشین در فصل بهار بکشاند واگر این مهم میسر نشود (به دلیل روند روبه نابودی این گیاه همچون سایر گیاهانی که تنها یاد نامی از آنان باقی مانده ویا در معرض نابودی قرار گرفته اند ) تنها به خاطره ی گذشته این گیاه بسنده کنند .

چویل در زندگی روزمره وعشایری لرهای بختیاری برای خوش عطر نمودن بعضی مواد غذایی وخوش بونمودن مشک های تازه ساخته وپرداخته شده از پوست بز یا میش استفاده می شده است . همچنین از چویل به عنوان گیاهی برای ضد عفونی فضای محل زندگی نیز ستفاده می کرده اند . زنان عشایر لر بختیاری پس از اینکه پوست بز را برای حمل ونگهداری روغن حیوانی دباغی نمودند وجداره ی داخلی آن را پرداخته نمودند (جداره ی بیرونی پوست را به همان شکل باقی می گذارند تا وجود موهای کوتاه روی پوست بز مانع از تراوش روغن از طریق منافذ پوست به بیرون شود در صورتیکه برا ی تهیه مشک آب وجهت تبادل حرارت وخنک نگهداشتن آب جدارهی بیرونی پوست را نیز دباغی می کنند ) و نام آن را "خیگ " می گویند مقداری از برگها وساقه ی این گیاه علفی را درون خیگ روغن می گذارند تا ضمن خوش عطر وبونگهداشتن روغن در فصل زمستان که این روغن را مصرف می کنند خود را از عطر وبوی چویل محروم نکنند (برای تهیه خیگ به دلیل ضخامت ، دوام ونفوذ پذیری کمتر ، تنها از پوست بز استفاده می شود ).

دربین سرایندگان محلی لری بختیاری چویل به مانند کبک که در میان پرندگان نام خود را ماندگار ساخته است

چویل نیز در میان گیاهان این گونه جایگاهی دارد نمونه ای از شعرهایی که از این گیاهواژه در آن استفاده شده است :

چویل ای تو بو مده موزبوتو سیرم /موعد بو دادنت موگرمسیرم

ای چویل تو اینگونه عطر افشانی نکن من از بوییدن توسیر شده ام

چرا که در هنگام عطر افشانی وبودادن تو من در گرمسیر هستم

که از زبان فردی در مقام یک برزگر که در گرمسیر در حال درو برداشت محصولات کشاورزی است ویا فردی که به هر دلیل دور از ایل ومال زندگی می کند ودستش از چیدن وبوییدن چویل کوتاه است ودر حسرت فضای دل انگیز ییلاق و دیدن معشوقه ویار خود که در اینجا به چویل تشبیه شده است سخن می گوید که در هنگام کوچ واستقرار ایل در ییلاق وسردسیر از آنان جا مانده است .

یا

چویل دوز کمر باد اوشنیدس / دل کر کاردیم تر غم انجنیدس

چویل لطیف وترد روییده در میان کوه وکمر وصخره ها بوسیله بادآشفته شد  / دل عاشق(پسر) همانند گیاه "کاردیم" بوسیله خنجر غم له وتکه تکه شده است

کاردیم یا کارده kardim نوعی گیاه خوراکی وتردو شکنند با برگهایی پهن است که از آن آشی به همراه برنج یا گندم شکسته شده برای مصرف صبحانه است بسیار ملین است وخاصیت دارویی نیز دارد

که پس از چیدن آن را با کارد به شکل قطعات ریز در می آورند

انجنیدن : ریز ریز کردن گیاهی ترد ولطیف با کارد یا چاقو

چویل وادس بکنم ودندون کنم پاک

چویل را با دست می چینم وبا دندان غلاف روی ساقه های ترد آن را برمی دارم .

گیاه چویل هم اکنون در ارتفاعات 2200 متری کوه سفید در دهدز وکوه گره در چهار محال وبختیاری ونیز در بلندترین نقطه ی استان خوزستان یعنی کوه برفگیر منگشت با 3300 ارتفاع می روید که متاسفانه نسل این گیاه نیز همانند کرفس وحشی ، تره ی کوهی ، بن سرخ ، اندشت ، اوندوول ، وسایر گیاهان خوراکی ودارویی به دلیل مصرف بی رویه وعدم وجود برنامه های حفاظتی واحیاء رو به نابودی است . در صورتیکه عطر بی مانند این گیاه وسایر خواص در صورت انجام تحقیقات واحیاء ، کشت و پرورش آن به شکل آزاد وگلخانه ای می تواند در صنایع عطر سازی وغیره ... مورد استفاده قرار گیرد .

اين هم يك خبر درباره گياه چويل درخبرگزاري ايسنا 

 www.isnatums.com/news/archives/health/001648.php - 7k

گياه چويل بهترين ماده براي توليد عطر و كرم است.
به گزارش ايسنا واحد علوم پزشكي تهران از يك كيلوگرم بوته سبز چويل 12صدم درصد اسانس به دست مي آيد و گلهاي بازنشده چويل در معطر كردن روغن حيواني و ديگر فرآورده هاي لبني كاربرد زيادي دارد.
گياه چويل در پنجاه هزار هكتار از عرصه هاي مرتعي استان كهگيلويه و بويراحمد در ارتفاع دوهزار و هشتصد تا سه هزار و دويست متري مي رويد.
تحقيقات حاكي از آن است كه درگياه چويل ماده مؤثر و نگهدارنده قوي براي مواد لبني وجود دارد.
چويل در درمان بسياري از بيماريهاي گوارشي نيز كاربرد دارد.

منبع نشريه اينترنتي لور www.loor.ir

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 12:48 |
قسمت نخست (۱)

                            

در فرهنگ ، زبان وادبیات لری بختیاری وباورهای واعتقاد مردمان طبیعت زاد آن نقش وجایگاه طبیعت وعناصر آن تنها منحصر به دوره  یا مقوله ی خاصی نیست . آنگونه که با سرشت انسان لر بختیاری عجین شده وگسست این عناصر با وی دور از ذهن می نماید .در زندگی روزمره  ، کوچ ، باور ها ، اعتقاد ،خود شناسی ، خدا شناسی ، پندار ورفتار  ، ضرب المثل ها ، متل ها ، حماسه ها ،جنگ ها وشیوه ی جنگیدن ، ابزار ، همه وهمه ی اچزاء زندگی لرهای بختیاری همچون دیگر مردمان پاک سرشت قوم بزرگ لر  ماندگار شده ودر مواردی این عناصر تبدیل به اسطوره شده است .

در آثار ماندگار زنده یاد بهمن علاءالدین شاید به گونه ای متفاوت وبا دیدی معرفت یافته ونیز دغدغه ی خاطر ودقت بسیاری این واژه گان نمادین وام گرفته شده از طبیعت (طبیعتواژه ها) در زیباترین وتاثیر گذارترین شکل ممکن تجلی می یابد  بهمن در کلام وصدای سحر آمیز خود باتوجه به شناخت کامل خود  از روحیات و ارزش های مردم همتبار خویش وتجربه ی زیستن در طبیعت وهمراه بودن با ایل وشیوه ی کوچگرانه چندین هزارساله  ومال کنون ها و طبیعت سرزمین زیبای لرنشین بختیاری .ییلاق وقشلاق تلاش نموده است تا با وام گرفتن از طبیعت ودیگر واژه گان فراموش شده ی ادبیات لری بختیاری در قالب شعر وصدای زیبا ودلربای خود وبه کمک هنر اعجاز آور موسیقی واژه گان فراموش شده را روح وجانی تازه بدهد ونوعی شناخت عمیق را نیز در اختیار مخاطب آثار خود قرار دهد .آنچنان که او با کبک های کوهساران وچشمه سارها زندگی می کند ، از زبان آنان سخن می گوید ، دردها وشادیها واندوه کبک ها را درذهن شنونده ی آثار خود به زیبایی به تصویر می کشد او تصویر گری بی بدیل است بطوری که به خوبی در انتقال حس زنده بودن عناصر و واژه گان وام گرفته از طبیعت هنر نمایی می کند . کبک این پرنده ی اساطیری  در فرهنگ دیرمند لری بختیاری تا بدانجا برای بهمن شناخته شده است که گاه در آواز بی بدیل وی نیز چنین مجسم می شود که او خود کبکی بی قرار است که قهقه های شادمانه وحزن آلود  کوچ ودل بستن ودل کندن های مکرر وبه نوعی سرگردانی نوع بشر را در کره ی خاکی بیان می کند .

کوگ تاراز بگوین چینو نخونه /مودلم کم طاقته زی گهره بونه

کبک تاراز را به گویید این گونه آوازه خوانی نکند وقهقه سرندهد من دلم کم طاقت وبی قرار شده است وخیلی زود بهانه می گیرد .

 کوگ تاراز بگوین چینو نناله /مودلم کم طاقته نه چی هرساله

کبک تاراز را به گویید این گونه ناله نکند من دلم کم طاقت است ومانند هرساله نیست .

و گویی از شنیدن حرف های کبک تاراز که نماد انسان سرگردان امروزین وجدایی یافته از دامن طبیعت پیرامون خویش است سخت آزرده خاطر ودلگیر می شود  وطاقت شنیدن خاطرات خوش گذشته و اندوه وغم کنونی  انسان طبیعت زاد  وزیست یافته در طبیعت را ندارد وحال که از مامن خداداد خویش مجبور به تحمل تغییر شده است اندوهگین است .

بهمن به خوبی کبک را که نماد خوش آوازی ، جست وخیز وحرکت ، زیبایی پاکی وپرواز وآزادی است را آنگونه که انسان لر بختیاری این پرنده ی اساطیری را از دیر باز انتخاب نموده است معرفی نموده وبه مدد هنر بی بدیل وشناخت کامل خود ماندگار نموده واز آن اسطوره می سازد .یا در همین اثر موسیقی بهمن وقتی انگونه زیبا وملکوتی با نوای نی همنوا می شود :

ای خدا بال بم بده جور یه کموتر ،آخی وای، /بروم بال آسمون تا بزنم بال، آخی وا ، بروم هرجا که غم نید ، بروم هرجا که غم نید .....

ای خدای من به من بال پروازی بده تا چونان کبوتری آزاد در آسمان ها بال بزنم وپرواز کنم وبروم تا آنجایی که اثری از غم واندوه نباشد

او از خدای مهربان خود صمیمانه می خواهد تا اورا چونان کبوتری توان پریدن وپرواز بدهد ونوعی شناخت تا بتواند جایی را بیابد که اثری از اندوه وغم نباشد وبه نوعی حسرت انسان سرگردان روزگار خویش را در تلاش برای بازگشت به اصل وماوای خویش وسیر در مسیر نوعی کمال در قالب عبارت " آخی وای" بیان می کند . او روح پاک وشادمانه ی از دست رفته ی خود را جستجو می کند وجایی را آرزو می کند که آرامشی ابدی بیابد  ودر ادامه همگان را به این سفر آکنده از مهر خداوندی نهیب می زند / کمچال زین کنین بازی درارین ............ ودیگران را به همراهی در این سفر دعوت می کند یا آنجا که در شلیل خوانی های بی نظیر خود 

کاشکی موبیدم مرغ مین حوشت / ورچیدم دونه برنج زیر نال کوشت  و....

جایگاه پرنده وکبک را فراموش نمی کند وباز هم به زیبایی تصویر گری می کند واز زبان بشر طبیعت زاد در حسرتی عمیق در بیان وتصویر معشوق ، خود را پرنده ای می بیند که عاشقانه ودر خاکسارترین ومتواضعانه ترین شکل ممکن آنهم از دست معشوق خود که در نظر او دور از دسترس می نماید تنها از پیرامون در نزدیکی پاپوش های او دانه برچیند وشاید هم شرم واحساس کوچکی خودر ا در مقابل مقام معشوق خود آنگونه بیان می کند که حتی طاقت نگاه کردن به عظمت کمال یافته ی او را ندارد وبرای رسیدن به چنین درجه وجایگاهی خود را کامل نمی یابد .

کاشکی مو گلی بدم تو چی اور بهارون /کاشکی مو کوگی بیدم و تو چی چشمه سارون ....

او از ابرهای بهاری وباران زا در فصل نوزایی طبیعت سخن می گوید ابرهای بهاری را به عنوان نماد زایش وحیات بخشیدن وبارور ساختن به معشوق نسبت می دهد وخود را در مقام گلی می یابد که تنها به لطف بارش باران حیات می یابد وآفریننده ی ابرهای باران زا

ای کاش من چونان کبکی تشنه در آرزوی رسیدن به زلال چشمه ساران جاری وهمیشگی تو وچشیدن ذره ای از زلال معرفت تو (معشوق) سیراب می گشتم  و بهمن اینگونه زیبا وبا کمک عناصر زنده ی طبیعت تصویری  از عطش یافتن ودریافتن وسیراب شدن را به کمک شناخت عمیق خود از حال وهوای انسان لر بختیاری وبه یاری هنر بی بدیل  وحنجره ی بلورین خود را ب مخاطب منتقل می کند .

بهمن همواره در بیان آثار خویش از سرگردانی بشر وحسرت او در پیوستن به ماوای ازلی وابدی اش سخن می گوید اما این راه را بدون آزادی  ومیل ورغبت نمی خواهد ودر انتخاب این راه هیچ جبری را به تصویر نمی کشد  .

یا در دیگر آثار ماندگار وی ومدد گرفتن از عناصر طبیعت همچون خورشید(افتو) ، ستاره (آستاره) و......

ادامه دارد ......

منبع : نشریه اینترنتی لور                        http://loor.ir/

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 13:22 |
تغییر مدیرت در جهاد کشاورزی شهرستان ایذه

شهرستان ایذه با ۶۵ درصد رشد  مقام اول افزایش تولید گندم در استان خوزستان را در سال زراعی 85-86 به خود اختصاص داد . میزان برداشت گندم مازاد بر نیاز کشاورزان ایذه ای از سطح اراضی این شهرستان ۲۹۴۰۰ تن اعلام شده است . تغییر مدیرت در جهاد کشاورزی شهرستان ایذه وسپردن سکان کشتی سرگردان کشاورزی شهرستان ایذه( به عنوان مهمترین راهکار توسعه شهرستان) به دلیل وجود استعداد های بسیار این شهرستان در بخش های مختلف کشاورزی آنهم به دست مدیریت با تجربه ودارای سابقه قابل قبول در بخش کشاورزی یعنی مهندس ملک زاده  ، وجود کارشناسان وفارغ الاتحصیلان کشاورزی ناظر مزارع گندم ، تلاش کشاورزان وعمل کردن به توصیه های کارشناسان  همچنین بارندگی های خوب در سال زراعی ۸۵-۸۶ از جمله دلایل عمده افزایش تولید گندم در شهرستان ایذه بوده است که نوید بخش شنیدن اخبار خوش تری از این دست در آینده نیز می باشد . در مطلب بعدی به طور کامل به موضوع کشاورزی در ایذه و استعداد های

آن خواهیم پرداخت .

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 12:57 |
+ نوشته شده توسط در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 20:27 |

اهمیت وجایگاه طبیعت

 

درزندگی

 

لرهای بختیاری

نقش طبیعت وجایگاه آن در میان بختیاریان را می توان در طبقه بندی زیر تحقیق وجستجوکرد :

نقش طبیعت در باور ها وافسانه های لرهای بختیاری

نقش طبیعت در باور های دینی لرهای بختیاری

نقش وجایگاه طبیعت در شعر وموسیقی لرهای بختیاری

نقش طبیعت ومحصولات طبیعی در رژیم غذایی لرهای بختیاری

نقش گیاهان دارویی وطبیعی در طب سنتی لرهای بختیاری

نقش طبیعت در تهیه دست افزار ها ووسایل مورد نیاز زندگی به شیوه کوچگری

نقش طبیعت در اقتصاد دامداری وکشاورزی ایل

نقش طبیعت در اخلاق وخلق وخوی لرهای بختیاری

نقش طبیعت در روحیه سلحشوری و وطن دوستی لرهای بختیاری

واینک وصف کوچکی از نقش وجایگاه کلی طبیعت در زندگی بختیاریان لر در این مقاله آورده می شود

ای که روزی همه خلق زا نبار تونه

آسمونها وزمین کرده کردار تونه

ئی همه نقش ونگاری که منه دنیا هد

همه از پرتو یک جلوه دیدار تونه

افتو ای همه نوری که اتاوه به زمین

مختصر ذره ای از تابش رخسار تونه

زنده یاد داراب افسر

بشر ازدیرباز زیستن را در دامن طبیعت آغاز نموده است .آدم وحوا نخستین پوشش وخوراک خود را از دامن پرمهر طبیعت ارتزاق نموده اند بشر نخستین گیاه خواری وشکارورزی را برای رفع گرسنگی در طبیعت تجربه می کند اندک اندک وبه تجربه زمین را شیار می کند ودانه ها را درآن سبز می کند تجربه بیشتر و نیاز ، بشر را واداربه اهلی نمودن گیاهان وجانوران می کند ودوره کشاورزی ودامداری آغاز می شود تا زیر بنای نخستین تمدن های بشری شکل گیرد انسان در طبیعت زاده می شود ابتدایی ترین تجربیات را در طبیعت بدست می آورد ودر پناه دامن پر مهر طبیعت زیستن را ادامه می دهد .وخود بسیاری از داشته ها وعلوم پایه وعلمی را از طبیعت وام می گیرد . وهرگز جز در پاره ای فرهنگ ها بشر قدر شناس این مادر پرمهر خود نبوده است والبته اکنون هم در بعضی کشور های توسعه یافته توجه به جایگاه طبیعت ومحیط زیست وتلاش برای احیاء آن به شکل اصولی وعلمی انجام می گیرد .

واما در حوزه فرهنگ و شعر ايران زمین نيز گفته مي شود كه حفاظت از طبیعت و محيط زيست براي اولين بار توسط خشايار شاه با ايجاد پارك ملي بدان پرداخته شده و در فرهنگ ما جاي گرفته است در جاهايي درخت صورتي مقدس دارد وقتي در بياباني یا کوهستانی به درختي پارچه و نخ مي بنديم وزيرش شمع روشن مي كنيم و اورا مقدس مي شماريم اين به نوعي رويش يك انديشه طبیعت دوستي زیست محیطی ست ويادرختهايي در بعضی روستاهاايران وجود دارد كه به ما مي گويند اگر شاخه اش را بشكنيم بزرگ ده مي ميرد ، يعني جان رئيس ده را در گرو نجات درخت قرار مي دهد. در حوزه فرهنگ و شعر ايران نيز از ويژگي هاي شعر فارسي انعكاس طبيعت و پديده هاي طبيعي در آثار گويندگان شعر فارسي است مانند منوچهري دامغاني و حافظ كه منوچهري را شاعر طبيعت نيز مي گويند منوچهري دامغاني وقتي قلم در دست مي گيرد تمام ويژگي هاي طبيعت را روي كاغذ نقاشي مي كندوبرگ ريزان و رويش طبيعت را به پرده خيال مي افكند وقتي در باره نوروز مي گويد اين سپاهي است كه مي آيد تا سپاه سياهي را كنار بزند در اين پرده به نرمي لطافت هر چه تمامتر كشتزارهاي ايران رخ مي نمايد : بر لشكر زمستان نوروز نامدار /كرده است راي تاختن و قصد كار زار / ابر آذاري بر آمد از كران كوهسار / باد فروردين بجنبيد از ميان مرغزار يا در اين شعر كه مي گويد:

اين درختــــانند همچون خاكيان دستها بر كرده اند از خاكدان

سوي خلقان صد اشارت مي كنند وانكه گوشستش عبارت مي كنند

با زبان ســـــبز و بادســت دراز از توانــــايي حـــق گويند راز

تيز گـــوشان راز ايشان بشنوند غافـلان آواز ايشـــان نشنوند

يا در انديشه سعدي وقتي مي گويد : / برگ درختان سبز/ اصولا يك پيام زيست محيطي دارد ويا انديشه هاي اخوان صفا تمامي اش انديشه هاي زيست محيطي و نگرش به طبيعت است در طب و پزشكي اساس طب بوعلي سينا بر پايه طبيعت وگياهان دارويي ست وكتب ارزشمندي در مورد خواص دارو ها وگياهان دارويي داريم.

واما بختیاریان این قوم طبیعت زاد وطبیعت دوست وعاشق طبیعت

ارتباط مداوم وهمزيستي بختیاریان چه بعنوان علتي براي كســب نان ونيازهاي جسماني به اقتضای شیوه زندگی کوچگرانه خود و چه به عنوان نيازي روحي و احساسي ، هر بختیاری را آنقدر به مظاهر طبيعي آغشته است كه گاه جدا ساختن این مظاهر از زندگی وذهن بختیاریان به مانند گرفتن همه چیز اوست واين شواهد از گسترده گي ارتباط تنگاتنگ وآمیختگی ازلی فرهنگ مردمان اين سرزمين با مظاهر طبيعت حکایت می کندآنگونه که توجه به طبيعت و محيط زيست در مباني ديني و فرهنگي بختیاریان نيز جايگا هي ويژه دارد در قرآن از اهميت و جايگاه آن سخن به ميان آمده است و از مشاهده مظاهر طبیعت همچون به خداشناسي اشاره شده است (( انظر الي شمس والقمر و البنات والشجر..)) معرفت وشناختی که بی شک بختیاریان پیش از این نیز در سرزمین رویایی خود به آن رسیده بودند در احاديث مختلف از پيامبر و امامان نكته هاي بسيار ارزشمندي را مي يابيم كه درآن به طبيعت وپيرامون آن اشاره و تاكيد فراوان شده است .

 بختیاری ها دیرینه دارترین وکهن زیست ترین مردمان ایران زمین در آغوش طبیعت وکوهستان ها زاده می شوند از طبیعت ومواهب خدادادی آن در تمامی ابعاد زندگی سود می جویند واستفاده می کنند وآنچنان تحت تاثیر طبیعت قرار داشته اند که شیوه کوچ نشینی وکوچگری را طبیعت برای آنان انتخاب می کند وشیوه زندگی بختیاریان را می توان معلول وخواست طبیعت دانست ودر زیباترین نقاط این طبیعت خداداد ودامن پر مهر آن به مدد شاخه ها وچوب درختان بلوط اولین ستون های زندگی ساده ی خود یعنی سیاه چادر های بافته از موی بز اهلی شده وپرورش یافته در طبیعت را برافراشته می کنند وهرآنچه از طبیعت به دست آورده وبا اندک تغییراتی برای ابزار ووسایل زندگی کوچ نشینی خود از آن استفاده می کنند نوزادان اولین نگاه و ورود خود را به جهان در زیباترین وخوش آب وهواترین کوهستان ها ودشت های این کره خاکی آغاز می کنند وهمه آموخته های مادر طبیعت زاد وهرآنچه خود بعدا از طبیعت می آموزد را سرلوحه زیستن خود می نماید . او لالا یی های مادر را با صدای دلنشین کبک های کوهساران ونسیم روح نواز کوهستان های بختیاری و آواز چشمه سارها با هم به ذهن کودکش می سپارد همان جایی که بسیاری ویژگی های مردمان این قوم که در دوران بلوغ نمود می یابد نتیجه همین همزیستی تنگاتنگ با طبیعت است.

به جرات می توان گفت بسیاری ویژه گی های اخلاقی وشخصیتی بختیاری ها را می توان وام دار طبیعت دانست ونقشی که طبیعت ومظاهر آن در شیوه رفتار وگفتار وپندار بختیاریان بوجود آورده ، بی نظیر است . بختیاری ها صداقت وساده گی خود را از زلال چشمه ساران آب های روان وپاک می آموزند آزاد مردی وآزاده گی والبته عصیانگری خویش را از کوه ها وکوهستان های وخشم کارون وزنده رود پرخروش می آموزد وشیرین گفتاری خود را از رنگارنگی زیبای گلستان ها وگلزارهای دشت ها وکوه ها وسبزه زاران می آموزد وسخاوتمندی ودریادلی خود را از سخاوت بی پایان این طبیعت مهربان می آموزد واندوه او که دل کندن ودلبستن مکرر سالیان سال بوده است را نیز از همین طبیعت آموخته وآن را در پر سوز وگداز ترین شکل ممکن در زمزمه های خویش برای طبیعت می سراید وآواز می کند . سفره ساده وصمیمی او همیشه چون خان پر مهرطبیعت بر همگان گسترده است اهل انباشتن واندوختن آنچه از طبیعت بدست می آورد نیست آنچنان که اهل ماندن ودرجا زدن نیست چی چشمه وا بوی نه چی گوراو بلکه او آموخته وایمان یافته است که طبیعت وآفریدگار او هیچگاه با این مردمان قهر نمی کند وآنان را بی نصیب نمی کند پس از همین منظر وشناخت است که او هرآنچه را با مرارت بدست آورده به ساده گی در اختیار همگان قرار می دهد بختیاریان همه نشانه های قدرت ورحمت آفریدگار خویش را یکجا در طبیعت می بینند وهمین خود یک نوع شناخت عمیق از آفریدگار به او می آموزد ودر بلندای قله ها وفراخ دشت ها سر بر آستان محبوب می گذارد واو را به حیرت نگاه وصفای دل می پرستد وستایش می کند : ایل ما با کوه عادت کرده بود / در بلندی ها عبادت کرده بود / ایل ما نی می زد ومعدن نداشت / فرصت سیمان وسنگ آهن نداشت وخدای را به ساده ترین شکل وعمیق ترین معنی سپاس وستایش می گوید او در هرسال در گسترده ترین شکل حیات وزندگی موجودات وتجدید حیات طبیعت را می بیند وهمین نوعی شناخت عمیق به او می دهد وبینش او را اگر چه ساده اما با بینشی عمیق می پروراند . طبیعت ودارایی های آن برای بختیاریان ارزشمند وهمواره ستودنی است ونه اینکه طبیعت را بلکه در ورای آن ذات و جوهری روحانی را می پرستند طبیعت به او مهربانی ، صفا وساده گی وسخاوتمندی وعصیانگری وآزاد زیستن را می آموزد آنگونه که آزاد زاده می شود آز اد وبی هیچ قید وبندی زندگی می کند وجز در این راه ومقام ، مردن اختیار نمی کند گرچه ساده وبی آلایش ترین شکل ممکن زندگی را اختیار می کند وبه مدد مهر طبیعت وتلاش خستگی ناپذیر وتحمل طولانی خویش زیباترین لحظات را می آفریند وهمه زیبایی ها را در همین کوچ وییلاق وقشلاق می بیند ورنج طاقت فرسا ی کوچ را بر خود تحمل می کند تا در رویایی ترین شکل ممکن تن خسته خود را به زلال چشمه ساران ییلاق وبوی حیرت آور چویل وبابونه واندشت وبسهر وریواس می سپارد وروح خویش را به آواز کبک های خرامان ونسیم کوهستان صیقل دهد ودر یکی آواز دی بلال ویار یار همه غم های خویش را به فراموشی بسپارد ورها در گستره پر رمز وراز وخاطره جاز وگون وگینه وکیکم وبرف آب های بهاری ودر دل تابستان خود را آرام کند گویی هرچه زیبایی ست خداوند در این سرزمین پر رمز وراز یکجا جمع نموده است بختیاری کبک این پرنده اساطیری را برمی گزیند تا نماد وسمبل زیبایی ، حرکت وجنب وجوش وتکاپو و پرواز جست وخیزی وخوش آوازی وخوش نقش ونگاری او باشد چویل را نماد سرسبزی وعطر وخوش بویی بی بدیل می داند وهم از این روست که چویل در خاطر همه نقش بسته چون به هیچ گیاه دیگری شبیه نیست از این وصف مختصر که بگذریم نقش پر اهمیت طبیعت وفرآورده های آن در زندگی روزمره ومایحتاج آنان است غذای ساده تهیه شده از گیاهان خوراکی همچون کرفس وریشه کوه واندشت وریواس وقارچ وانواع دیگر ومیوه هایی چون زالزالک وانگور وانجیر و .............. گرفته تا شکار پرنده گان ومیش وبز وکل وآهو تا گیاهان دارویی وبهداشتی تنها نمونه هایی از طبیعت غنی وثروتمند بختیاری است ودریغ که در دل همین طبیعت اما ثروت های عظیمی خفته که بی نصیب ترین مردمان خود بختیاریان هستند وبحث آن در این مجال نمی گنجد البته اراضی حاصلخیز وخاک معجزه گر این سرزمین نیز علیرغم پر آبترین رودها همچنان تشنه است وبه همان بارش طبیعت قناعت نموده است اما آنچه قابل تامل است اینکه همین دایه مهربان بختیاری ها یعنی طبیعت پر نعمت آنان وشیوه زندگی کوچ گری اندکی بر تلاش آنان برای جستجوی پاره ای علوم زیربنایی وپایه ومورد نیاز پیشرفت وتمدن تاثیر گذاشته است وکمتر در حوزه علوم وکسب تخصص وحرف مختلف آنان را ترغیب نموده است وتاثیر آن را در حال حاضر وتاثیر بر نسل های جدید می توان به خوبی مشاهده نمود ضمن اینکه رشد جمعیت ، فقر جبری وکمبود امکانات را نیز نباید از نظر دور داشت تا آنجا که تا سال 1313 حتی یک باب مدرسه در سرزمین بختیاری احداث نشده بود و از این رو اگر هم فن وحرفه ای در بین این قوم بوده است بسیار ساده وابتدایی است به گونه ای که در ساده ترین شکل ممکن تمدارها وچند چوب مورد نیاز برای بافتن بهون وپوشاک خود را قابل حمل ونقل ونصب ساخته اند واساسا شیوه زندگی کوچ نشینی مردمان این سرزمین را وابسته به طبیعت نموده است واما این تاثیر در حوزه های دیگر زندگی این مردمان چنان عمیق وپرمعنی بوده است که نمی توان شعر وادبیات وموسیقی بختیاری را بدون تاثیر طبیعت تجزیه وتحلیل وزیبا برای شنیدن نمود واگر تاثیر موسیقی بختیاری این گونه عمیق است دلایل آن را باید در طبیعت جستجو نمود آن هنگام که مال کنون آغاز می شود واین قصه شیرین وپرغصه مکرر می شود باز اسطوره های طبیعت زاد آرامبخش اندوه کهن این مردمان دیرینه دار است تا انجا که هرگز نمی توان حسرت دیدن وبوییدن چویل این گیاه سمبلیک واسطوره ای ویا زلال رویایی وبهشتی چشمه دیمه ویا صلابت زردکوه مغرور وخروش کارون ودشت شیمبار و مال امیر وچغاخور وکوهرنگ ومسجد سلیمان و... را از ذهن مردمان بختیاری که در نقاط دیگر این کره خاکی زندگی می کنند پاک کرد وآنجا که در اشعارو ابیات اینگونه در حسرت آلوده ترین شکل ممکن نمود می یابد چویل ای تو بو مده موزبو توسیرم / موعد بودادنت موگرمسیرم

ودر شعر وآواز بزرگان شعر وموسیقی بختیاری نیز کمتر اثر زیبایی را می توان یافت که از طبیعت وام نگرفته در شعر داراب افسر ودیگر شعرای بختیاری وزیباترین شکل ان در شعر وآواز بهمن علاءالدین ودیگر شعرا وهنرمندان لر بختیاری این نماد ها وعناصر به زیبایی تجلی یافته است .

منبع : نشریه اینترنتی لور      http://loor.ir/

http://loor.ir/article.aspx?id=634

+ نوشته شده توسط در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 19:13 |

نوشته ی آقای موسی سیادت در شماره ی 466روزنامه ی عصرکارون دوشنبه مورخ 4/4/86با عنوان( زن در اجتماع ایران باستان ومعاصر) نقد ونظرهای زیادی را به دنبال داشت .در شماره گذشته قسمت اول نقدی بر آن نوشته با عنوان (هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست) به چاپ رسید که درآن به بررسی جایگاه زن و خانواده در روزگار باستان ایران پرداخته شد در این قسمت براساس منابع گوناگون تلاش شده است تا به مهم ترین موارد نوشته یاد شده پاسخ داده باشیم.اگرچه به دنبال این نقد ونظرها اگرچه مدیر مسئول محترم آن روزنامه وزین نیز در ستونی با عنوان « در بیان مدنیت ایران و اسلام » روز شنبه 16/4/86 و در مقام پاسخگویی به اعتراض هایی که در مورد آن نوشته انجام شد تلاش نمودند تا با یادآوری ارزش و منزلت شناخت و عبرت آموزی تاریخ و « خدمات متقابل ایران و اسلام » را یادآوری کنند که جای سپاس دارد ، اما متاسفانه ایشان به جای عذرخواهی و پذیرش اشتباه    « چه در مقام صاحب امتیاز ، مدیر مسئول و سردبیر » بشارت فرمودند « که برچسب ها از آن شماست ما فرزندان انقلاب اسلامی به چنین برچسب هایی نیاز نداریم »

ایشان در نوشته ی خود حتی در بهره گرفتن یکی از ساده ترین ضرب المثل های این مدنیت متاسفانه دچار اشتباه شده اند « چرا که می گویند که هر کس خود به تنهایی به قاضی برود راضی بر نمی گردد » هر کس تنها به قاضی  برود راضی بر می گردد و این شما بوده اید که هم به تنهایی به قاضی رفته اید و هم در مسند قضاوت حکم تکفیر صادر می فرمایید و دیگرانی که اشتباه شما را یادآوری کرده اند « مثل بقیه لیبرالیست ها » ، « مدعیان دروغین دفاع از مدنیت » ، « پان ایرانیست های پوسیده » و « برچسب ها از آن شماست » متهم نموده اید .

همه ی ما قصدمان این بوده و هست که بدون برچسب زدن و متهم کردن همدیگر آن نوشته را نقد و بررسی کنیم ، اما « مبارزان جهان ، قلب دشمنان شکنند /  تو را چه شد که همی قلب دوستان شکنی » همکار ارجمند به هر شکل اما سربلندی شما و پایداری ایران اسلامی از درگاه آن بنده نواز یگانه آرزوی ماست. 

 

 

اگر چه  نمی دانم واقعا قصد شما از کنار هم قرار دادن آن تکه های نوشتاری و پراکنده چه بوده است که اینچنین از آشفتگی به شدت رنج می برند ، نوشته ای که حتی یک مورد از پی نویس هایش از ماخذ مرتبط و نزدیک به عنوان نوشتار نبوده است و عکس انتخاب شده نیز  هیچ ارتباطی به ایران و ایرانیان ندارد ، بلکه تصویر یک زن مصری است ، متاسفم که بگویم شما حتی از چگونگی ارجاع و نوشتن پی نویس ها هم اطلاعی ندارید و همچنین از تشخیص و انتخاب یک عکس مرتبط با موضوع و نوشتن موضوعی مرتبط با عنوان و عنوانی نزدیک و مرتبط با واقعیت ناتوانید . اگر تلاش و دغدغه ی شما اثبات این نگره است که ایرانیان باستان مردمی خونریز و فاتح بوده اند دلایل تاریخی و فرهنگی بسیاری وجود دارد و همچنین دستاوردهای بزرگ علم باستان شناسی و نشانه شناختی عکس این نظریه را ثابت کرده است .

اگر تلاش دارید تا از سردلسوزی به احجافی که به زنان ایران باستان رفته است بپردازید باز به گمان من منابع و نوشته هایی که موجود است و اتفاقا برخی نیز دستنوشته ی چند تن از بانوان زمانه ی ما است باز هم فکر می کنم زحمت زیادی است ، چرا که در دین ، اجتماع و فرهنگ ایرانیان باستان زنان از حقوق و جایگاه بالایی برخوردار بوده اند و در برخی از دوره ها اساسا دوران مادرسالاری و زن سالاری بوده است آنگونه که از اساطیر و سنگ نگاره های موجود بر می آید و جالب تر آنکه در آن دوران زنانی مانند آذرمیدخت و پوراندخت به مقام شاهی رسیدند که در شماره ی قبل بدان اشاره شد .

اگر شما می خواهید با پشتوانه ی این مطالب و اتهام زن ستیزی و مظلومیت زن در دوران ایران باستان حقوق زنان جامعه ای را که در آن زندگی می کنیم گوشزد کنید که البته دفاع و یادآوری حقوق زنان بسیار قابل احترام و پسندیده است به گمان من به بیراه رفته اید زیرا امروزه بسیاری از زنان برای به دست آوردن حقوق خود فعالیت می کنند از سویی در همین پیاده روهای اهواز هر روز زنانی را می بینیم که برای آنکه بتوانند مخارج زندگی خود را تامین کنند و شرافتمندانه روزگار را بگذرانند کار می کنند و با دستفروشی و ... گلیم خود را از آب بیرون می کشند ، آمار خودکشی و خودسوزی اعتیاد ، ترک تحصیل دختران و ... سوژه هایی است برای یادآوری حقوق زنان استان و جامعه ای که در آن زندگی می کنیم و یا کشورهایی که در همسایگی ما زندگی می کنند زنان هنوز حق رای و رانندگی ندارند و بدون وجود یکی از محارم حق ندارند پای خود را از خانه به اجتماع بگذارند . اما اینکه بخواهیم با یک قضاوت ناصواب و دور از اخلاق و نزاکت ملتی را بزهکار و فاعل به عملی شنیع و ناپسند « لواط » متهم کنیم و از سر ناسازگاری با تاریخ و منابع تاریخی به ذهن و زبان ناصواب خود ردای منطق بپوشانیم نه تنها از حقوق زنان دفاع نکرده ایم که هم به زنان و هم به مردان آن جامعه توهین روا داشته ایم ، ایران عصر باستان که در دوران مورد بحث یکی از متمدین ترین و درخشانترین ملت های کره خاکی بود و در همه ی زمینه ها سرآمد ملل دنیا بود در همه ی زمینه ها از جمله حقوق زنان پیشینه ای روشن دارد .

امروز به پشتوانه علم تاریخ پیشنه اش هویدا و روشن است و در راه سربلندی این جغرافیا و گستره ی مقدس که ما با نام ایران می شناسیم چه بسیار مردان و زنانی جانمایه ی خود را دست مایه ی سربلندی و شکوه اش کردند و تاریخی روشن آفریدند حتما می دانید که تاریخ فرزند جغرافیا است پس تنها در این جغرافیا بود که این تاریخ پا به عرصه ی وجود گذاشت ، به هر حال این ملت با آن پیشینه و باورها پس از دمیدن روشنایی دین مبین اسلام مسلمان شدند و اگرچه بسیاری از باورها و فرهنگ های خود را نیز پاسداری کردند .

شما به راحتی به یکی از ادیان الهی و پیروان دین زرتشت که براساس اصل سیزدهم قانون اساسی شهروند ایران شمرده می شوند و از حقوق و آزادی در باورها و دین خود برخوردارند توهین کرده اید شما گفته اید که در طول تاریخ چندین زرتشت ظهور کرده است ، می شود مشخص کنید در کجا و در چه دوره ی تاریخی بوده اند که خود زرتشتیان نمی دانند ؟

بر اساس اسطوره های ایران باستان زرتشت نیز همانند دیگر آدمیان از سه عنصر فره ، فروهر ، جوهر یا گوهر تن به وجود آمد از پدری به نام آذر بورشسب و مادری دوغدو نام و از خانواده ای به نام « سپیتمان » در روستای راک یا « راغ» که محل آن را در نزدیکی دریاچه ی چی چست « ارومیه » گفته اند .

از تولد تا نوجوانی او سخن ها گفته شده و از 15 سالگی یا 30 سالگی او دوران کمال ، فضل و پارسایی را می گذراند در 40 سالگی در کنار رود دائیتی بهمن امشاسپند اسرار رسالت را بر او ظاهر می کند .

زندگی و فرزندان زرتشت اوشیدر « هوشیدر » او شیدر ماه « هوشیدرماه » و موعود زرتشت یا سوشینانس « سوشیانت » برای بسیاری از علاقه مندان و مورخان تاریخ و سایر حوزه های فلسفه و علم روشن است .  (1)  

بر پشتوانه روشنی تاریخ ، فرهنگ و هنر مردم ایران دوران باستان است که نیچه می گوید : ایرانیان اولین ملتی بودند که تاریخ را با تمام عظمت آن اندیشیده اند .

شما با چینش دلخواه مطالب خود و با قرار دادن تکه های ناهمخوان به نقل از منابعی که برای بررسی تاریخ ایران باستان فاقد ارزش تاریخی اند « از جمله کتاب بهداشت ازدواج از نظر اسلام » تلاش می کنید که به خواننده القاء کنید در عصر ساسانی کدخدایان زنان و کودکان خود را می فروختند شما گفته اید در نظام اجتماعی عصر ساسانی در نزد کشاورزان زنان از حیوانات کمتر ارزش داشتند آیا شما می توانید بگویید حتی با نگاهی کارکرد گرایانه چگونه است که در یک ساختار اجتماعی و تولیدی که زنان و مردان دوش به دوش هم از بام تا شام تلاش می کردند از ارزشی کمتر از حیوانات برخوردار بوده اند .

آقای سیادت می دانم که می دانید ایرانیان در سایه ی وطن دوستی و انسان باوری از هزارتوها و گذرگاههای تاریخ سربلند بیرون آمده اند در طول تاریخ پرفراز و فرود خود در مقابل ذره ذره خاک وطن خود چنان ایستاده اند که گاه برای پاسداشت کیان و حرمت وطن از جان خود نیز دریغ نکرده اند چه برسد به اینکه بخواهند در مقابل دشمنان کم فروشی کنند و کوتاه بیایند . از اسطوره تا تاریخ ، از تاریخ تا فرهنگ ، از فرهنگ تا اجتماع و ادبیات و .. آرش شیواتیر بر همین باور جان خود را بر سر پرواز تیری گذاشت تا مرز ایران را فراخ نماید و آرش به این باور جان خود را در تیر کرد تا امید مردم وطنش فراموش نشود و مردم این سرزمین سالهاست در جشن تیرگان به نشانه ی پاسداری و قدرشناسی از جانفشانی آرش یادش را گرامی می دارند .

روزگاری بود / روزگار تلخ و تاری بود / بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره / دشمنان بر جان ما چیره /  شهر سیلی خورده ، هذیان داشت . بر زبان بس داستانهای پریشان داشت ...

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان /  عشق در بیماری دلمردگی بی جان ...

مرز را پرواز تیری می دهد سامان /  گر به نزدیکی فرود آید ، خانه هامان تنگ /  آرزومان کور ...

منم آرش ، سپاهی مرد آزاده /  به تنها تیر ترکش آزمون تلخ تان را /  نیک آماده در این پیکار /  دل خلقی است در مشتم /  امید مردمی خاموش هم پشتم

به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند /  که آرش جان خود در تیر خواهد کرد ... (2)

رستم تهمتن با وجود آگاهی از هویت فرزند خود سهراب به ناچار برای پاسداری از گستره ی مقدس ایران خنجر در پهلوی فرزند خود می نهد و چه بسیار مردان و زنان نیک خوی دیگری که در برزن تاریخ یاد ایران ، این شهید باستانی را گرامی داشته و به خاطرش جان داده اند آنان سر بر زمین نهادند تا آسمان ایران آبی بماند .

نزدیکترین نمونه ی رشادت فرزندان این دیار مرد پرور و گردآفرید خیز نوجوانی بود 13 ساله که نارنجک بر خویش می بندد تا به دژخیمان بعثی درس آزادگی و وطن دوستی داده باشد .  

هنوز از یاد نبرده و نخواهیم برد جوانان رعنا و سرو قامتانی که با اندامهایی رعنا رفتند و با مشتی خاکستر و پلاکی سوخته به خانه باز آمدند و به کسی پیوستند که خط خونش از فرات جاری است رفتند تا ایران همیشه سرافراز با دستان زخم خورده ی خود فرزندانش را غسل شهادت داده باشد .

آری آقای سیادت ، هم وطن نازنین من ، نادرشاه افشار و آقامحمدخان قاجار نماینده و بازتاب روح این ملت نیستند که جهان ایران را با فردوسی ، حافظ ، سعدی ، خیام ، مولوی ، بیرونی ، ابن سینا و ... می شناسد .

همان فردوسی که حتی در مقام خونخواهی سیاوش از افراسیاب توهین روا نمی دارد و از جاده ی ادب و نزاکت خارج نمی شود

ز خون سیاوش همی جوشد آب /  کند چرخ نفرین به افراسیاب

همان سخن سرای بزرگی که گفته اش می تواند چراغ راه من و شما باشد وقتی که می نویسیم ، حرف می زنیم ، قضاوت می کنیم . درشتی ز کس نشود نرم خوی /  سخن تا توانی به آزرم گوی

آری همکار ارجمند به آزرم و شرم و حیا سخن گفتن امتیاز رستگاری و بزرگی است پس هیچ یک از ما حق نداریم با این پشتوانه از اخلاق و انصاف دوری بگیریم . زیرا بر ما واجب تاریخی است که روح زمانه را بشناسیم و بشناسانیم ، آری ایران و ایرانیان را با هنر ، ادب و فرهنگ می شناسند نه با خون و ستیزه و جنگ ، من و تو زاده ی این خاکیم ، خاکی که هویت و وطن ماست و به فرموده ی رسول اکرم (ص ) « حب الوطن من الایمان » پس دعا می کنم هیچ وقت به سوی بی ایمانی شوقی نداشته باشیم ، برخی ایران را به نام سعدی می شناسند همان سعدی که گفته است : مبارزان جهان ، قلب دشمنان شکنند /  ترا چه شد که همی قلب دوستان شکنی ؟

همان حافظ که لسان الغیب لقب گرفته است و جهان به بزرگی اش اعتراف می کند همان مولوی که جهانیان سال گذشته را به نام او نامگذاری کرده اند همان خیام که بسیاری از ریاضیدانان و ستاره شناسان بر اساس نوشته ها و یافته های علمی او کارها کرده اند و ...

آقای سیادت وقتی کیکاوس گودرز را برای دلجویی نزد رستم دستان می فرستد تا او را از خطری که ایران را تهدید می کند آگاه کند پهلوان نامی این سرزمین دلاورخیز به دلیل دل نگرانی از کیکاوس شاه تردید می کند گودرز رو به رستم می کند و می گوید :

تهمتن گر آزرده باشد ز شاه                      هم ایرانیان را نباشد گناه

دریغ است ایران که ویران شود               کنام پلنگان و شیران شود (3)

این بدان مفهوم است که حساب شاه از ملت جداست ، زیرا قهرمانان ایران سرزمین در هیچ دوره ی تاریخی نوکر شاه نبوده اند تا چه برسد به کدخدایانی که بخواهند زنان و کودکان خود را بفروشند اینجاست که رستم می گوید : چو کاوس پیشم  چه یک مشت خاک /  چرا دارم از خشم او ترس و باک

پس حساب نادرشاه و آغا محمدخان را از ایران جدا کنید و منصفانه و اخلاق محورانه بنویسید زیرا ایران عصر نادر و قجرها محل تاخت و تازها ایل ها و آل ها بود و عملکرد آنها بازتاب روح ایران و ایرانی نیست .  

از آوردن نمونه ها و شواهد تاریخی می گذرم زیرا می ترسم به ناچار به راهی رفته باشم که شما رفته اید پس برای آگاهی از قضاوت برخی مورخان می توانید به کتاب جهان بینی این خلدون مراجعه کنید .  

جناب آقای سیادت شما نمی توانید عملکرد خلفای اموی و عباسی در کشتارها ، خونریزی ها و اعدام انسانهای آزاده ای چون ابومسلم خراسانی ، بابک خرمدین و ... را به قوم عرب تعمیم بدهید ، همانگونه که حق ندارید عملکرد نادرشاه افشار و آقامحمدخان قاجار و ... را به روح ایرانیان کلیت ببخشید همانگونه که عملکرد و کارنامه ی راسپوتین و ایوان مخوف بازتاب روح ملت روس و ترکمادا روح مردم اسپانیا روبسپیر روح مردم فرانسه نیستند و به طور کلی موسولینی ، هیتلر ، آیشمن ، میشیما ، ترو خیلو ، استوالد ، یزید ، چنگیز ، پینوشه ، صدام حسین و ... را به ملت ها شان نمی توان تعمیم داد .

آقای سیادت شما گفته اید ذوالقرنین قرآن ، اسکندر مقدونی است در صورتی که سراحمدخان هندی بنیانگذار دانشگاه علیگر هندوستان اولین کسی بود که نظریه ای را مطرح کرد که بنا به شواهد موجود از جمله کتاب سفر دانیال نبی ، ذکریا ، ذوالقرنین قرآن ، کوروش هخامنشی است و بعدها مولانا ابوالکلام آزاد دیگر نویسنده ی هندی این نظریه را کامل تر کرد و سپس روانشاد علامه طباطبایی در جلد 26 تفسیر المیزان این نظریه را بسط و توسعه داد و در مورد ذوالقرنین بودن کوروش گفت : « ... لکن از هر گفتار دیگری انطباقش با آیات قرآنی روشن تر و قابل قبول تر است ... » (4)

از طرفی بر اساس آثار به دست آمده از جمله سکه ها و کتیبه های موجود « ... همه پادشاهان ایران تاجی که بر سر می نهاده اند ذوالقرنین بوده است » که این تاج به تاج کیانی مشهور است . (5)

نویسنده ی کتاب کوروش کبیر در این باره می گوید « شاید هم لوقرانائیم » لقب یهودی کوروش که همان صورت اصلی ذوالقرنین است به یک صورت طنزآمیز به کوروش داده شده ، به دلیل آنکه خودش و سربازارنش ، کلاه ایلیاتی از نوع بختیاری و عشایر فارس داشته اند و این کلاه شاخدار بوده است که دو شاخه دو طرف آن به گوش می رسید از نوع لقب هیزم شکن اروپا به ناپلئون و سندان برای یعقوب و امثال آن ... » (6)

به هر شکل در این نوشتار اثبات و تثبیت این موضوع مراد ما نیست بلکه بیشتر تاکید ما بر انصاف ، اخلاق محوری در نوشتن و گفتن است وگرنه به قول نظامی

سکندر به انصاف ، نام آور است                 وگرنه زما هر یک ، اسکندر است

به هر روی اما کوروش هخامنشی با همه ی ویژگی هایی که دنیا و مورخان ایشان را می ستایند از نظر شما کسی بوده است که 365 نفر به تعداد روزهای سال کشور بابل زن غیرعقدی داشته است که البته این بیچارگان با پای پیاده به دنبال ملکه در حرکت بوده اند .

آقای سیادت شما به گونه ای می نویسید که انگار در ایران تعداد روزهای سال به100 هزار می رسید و خدا را شکر در آن زمان سهمیه بندی بنزین وجود نداشت بنابراین آیا شاهنشاه هخامنشی توان تهیه امکان برای مسافرت زنان خود را نداشته است ضمن آنکه اگر اینگونه بوده است پس چرا کوروش هخامنشی در وصیتنامه ی خود به فرزندانش می گوید « پسران من خداحافظ شما باشد وداع مرا به مادرتان برسانید ، یاران من ، از همگی چه حاظران و چه کسانی که غایب اند وداع می نمایم ... » (7)

بنابراین اگر اینگونه بود باید کوروش هخامنشی به فرزندانش می گفت سلام مرا به مادرهایتان برسانید پس ما بخشی از لوح کوروش هخامنشی که در محافل حقوقدانان جهان به عنوان اولین منشور آزادی و حقوق بشر شناخته شده است را جهت آگاهی و قضاوت خوانندگان ارجمند در پی می آوریم .

منم کوروش شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نیرومند ، شاه بابل ، شاه سرزمین سومرواکد شاه چهار گوشه جهان ، پسر کمبوجه شاه بزرگ ، شاه انشان ، کوروش ، شاه بزرگ ، شاه انشان ، از تخمه ی چئیش پیش بزرگ ، شاه انشان ، از دودمان سلطنتی جاوید که بعل و نبو فرمانروایی آنان را گرامی می دارد و سلطنت آنان را به جان و دل خواستارند .

هنگامی که من با آرامش به بابل درآمدم با سرور و شادمانی ، کاخ شاهی را جایگاه فرمانروایی قرار دادم مردوک خدای بزرگ ، مردم گشاده دل بابل را بر آن داشت تا مرا ( ... ) من هر روز به ستایش او همت گماشتم ، سپاه بی شمار من ، بی مزاحمت در میان شهر بابل حرکت کرد من به هیچکس اجازه ندادم که سرزمین سومر و آکد را دچار هراس کند . من نیازمندی های بابل و همه پرستشگاههای آنان را در نظر گرفتم و در بهبود وضعشان کوشیدم . من یوغ ناپسند مردم بابل ( ... ) را برداشتم . خانه های ویران آنان را آباد کردم ، من به بدبختی های آنان پایان دادم ، مردوک خدای بزرگ از کردارم خشنود شد و به من کوروش شاه که او را ستایش کردم و به کمبوجیه فرزندم که از تخمه من است و به تمام سپاه من برکت ارزانی داشت و از صمیم قلب مقام شامخ او را بسی ستودم . تمام شاهانی که در بارگاههای خود بر تخت نشسته اند در سراسر چهار گوشه ی جهان از دریای زبرین تا دریای زیرین ، کسانی که در ( ... ) مسکن داشتند تمام شاهان سرزمین باختر که در خیمه ها مسکن داشتند مرا خراجی گران آوردند و در بابل در پایم بوسه زدند از ( ... ) تا شهرهای آشور ، شوش ، آگاده و اشنونا و شهرهای زمبان و مورنوودر تا ناحیه ی سرزمین گوتیوم ، شهرهای مقدس آن سوی دجله را که مدتی دراز پرستشگاههایشان دستخوش ویرانی بود تعمیر نمودم و پیکره ی خدایانی را که جایگاه آنها در میان آنان بود به جای خودشان بازگرداندم و در منزلگاهی پایدار جای دادم . من همه ی ساکنان آنها را گرد آوردم و خانه هایشان را به آنان باز پس دادم . خدایان سومر و آکد که نبونید آنها را به بابل آورده و خدای خدایان را خشمناک ساخته بود من به خواست مردوک خدای بزرگ ، به صلح و صفا به جایگاه پسندیده خودشان بازگرداندم . باشد که تمام خدایانی که من در پرستشگاههایشان جای داده ام روزانه مرا در پیشگاه بعل و نبو دعا کنند باشد که زندگانی من دراز گردد ، باشد که به مردوک خدای بزرگ بگویند کوروش پادشاه که تو را گرامی می دارد و فرزندش کمبوجیه ( ...)  

جناب آقای سیادت هموطن گرامی لطفا مشخص کنید در کدام دوره ی تاریخی این سرزمین کهنسال کدخدایان حق داشتند کودکان و زنان خود را بفروشند و بقیه ی ادعاهایی را که مطرح کرده اید در حالی که حتی حاظر نبوده اید از یکی از منابع معتبر در نوشته ی خود برای شاهد مدعای طرح شده کمک بگیرید من نمی خواهم بر مبنای تئوری توهم توطئه ، شما را به چیزی متهم کنم زیرا من به حکم وظیفه تلاش کردم پاسخی را برای آگاهی شما و خوانندگان ارجمند بنویسم اگرچه نوشته ی شما را فاقد ارزش تاریخی و پاسخگویی می دانم اما مجبورم زیرا وقتی که می بینیم دستگاهها و متولیان فرهنگ این استان که مجرای ارتزاق شان فرهنگ این دیرینه دیار هنرپرور است و علی القاعده باید پاسخگوی شما باشند و رسالت خود را به انجام رسانند مسئول و متولی فلان دستگاه در یک خبرنامه 10 برگی 23 بار عکس خود را به نمایش گذاشته است ، امیدم رنگ می بازد اگرچه در عمل نیز سالها نابودی آثار تاریخی و تمدنی این کشور نادیده گرفته می شود . از جیرفت تا پاسارگاد -  از ایذه تا چغازنبیل -  از مسجدسلیمان تا شوش -  از همدان تا پل دختر و از سد سیوند تا سد کارون ها و ...

اما من و شما هم باید بخوانیم و بدانیم که « ... اقوام و فرهنگ های جهان در کوره ی فرهنگی فلات ایران ذوب می شدند و دوباره در قالب های انعطاف پذیر فرهنگ جهانی ایران حیات تازه ای را از سر می گرفتند به همان سان بود که هر آوای خوش آهنگ و خوشایند فرهنگی از هر گوشه ای از جهان چین ، هند ، یونان و روم در فلات ایران بازتاب می یافت و سپس با کمی تغییر آهنگ و به گونه ای موزون تر و جهان پذیرتر به وسیله ایرانیان در دیگر نقاط جهان منعکس می شد ... (8)

(1) حریریان محمود ... تاریخ ایران باستان انتشارات دانشگاه تهران -  چاپ چهارم -  1383 -  ص 122

( 2) کسرایی -  سیاوش -  نشر کتاب نادر -  تهران -  چاپ هشتم -  1385  ص 20-15

(3) شاهنامه ، ابوالقاسم فردوسی به تصحیح ژول مول -  انتشارات بهزاد -  چاپ هشتم -  تهران 1384 ص 124

(4) علامه طباطبایی -  تفسیر المیزان -  ترجمه موسوی همدان -  جلد 26 -  ص 304

(5) آزاد ، ابوالکلام -  کوروش کبیر « ذوالقرنین » ترجمه محمد ابراهیم باستانی پاریزی -  نشر علمی تهران چاپ یازدهم 1386  ص 34

(6)  همان جا -  ص 37

(7)  گزنفون کوروش نامه -  ترجمه رضا مشایخی -  انتشارات علمی ، فرهنگی -  چاپ پنجم تهران -  1384 ص 271

(8)  ثلاثی محسن -  جهان ایرانی و ایران جهانی -  نشر مرکز -  تهران -  1380 ص 136

(9) گزنفون در کتاب کوروش نامه خود بخشی از وصیتنامه کوروش را اینگونه آورده است « ...» من همه ی عمر خویش را در یاری به مردم به سر بردم نیکی به دیگران در من خوش دلی و آسایشی فراهم می ساخت که از همه شادی های عالم لذت بخش تر است ، حس می کنم که روحم رفته رفته از تنم دور می شود همه ی موجودات به این سرنوشت محکوم اند و پس از فراغ روی خاک می شوند ... همه پارسیان را بر سر مزار من بخوانید چون در آن حال یا من در ملکوت خداوند موبد و مخدوم ، یا در فنای محض و مطلق مستحیل شده ام در هر حال در مامنی آسوده و اطمینان بخش به سر خواهم برد هر کس بنا بر رسوم قدیمی بر تربت من حاضر شود از او پذیرایی کنید می خواهم همه بدانند که من به سعادت بزرگی نایل شده ام باز هم می خواهم آخرین سخنم را یک بار دیگر تکرار کنم و بگویم که بهترین ضربتی که به دشمنانتان وارد خواهید کرد این است که با دوستان خود به مدارا و رافت رفتار کنید ... »

 

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 21:6 |

... این ره که تو می روی به ترکستان است

نقدی بر نوشته ی « زن در اجتماع ایران باستان و معاصر » 

  (  قسمت اول )

ماشااله براتی   -   دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ ایران باستان و

                             سردبیر هفته نامه همدلی

                        منبع : نشریه همدلی خوزستان

 

چندی پیش نوشته ای به قلم جناب آقای موسی سیادت با عنوان ( زن در اجتماع ایران باستان و معاصر ) در روزنامه عصر کارون شماره 466 روز دوشنبه مورخ 4/6/86 صفحه 8 به چاپ رسیده است گذشته از اینکه نوشته ی یاد شده از ارزش و ساختار یک مقاله با ساز و کاری تحقیقی و تاریخی به دور است و کلی گویی ، پراکنده گویی و عدم انسجام محتوایی و دوری از یک ارتباط منطقی و اندامواره ای از مشکلات نوشته ی یاد شده می باشد اما برای آگاهی نویسنده محترم و خوانندگان ارجمند یادآوری نکاتی چند را به اختصار ضروری می بینم .

1-1 نویسنده ی نوشته ی یاد شده بدون توجه به عنوان مطلب در ابتدا به نقل از تاریخ تمدن ویل دورانت می نویسد ( ... آنچه مایه ی شگفتی می شود این است که مردم ماد و پارس با وجود آن دینی که داشتند تا چه حد بی رحم بودند ، بزرگترین شاه ایشان داریوش اول در کتیبه ی بیستون چنین می گوید : فروریتیش دستگیر شد و او را نزد من آوردند گوش ها و زبان و بینی او را بریدم و چشم های او را در آوردم او را در دربار من به غل و زنجیر کردند تا همه ی مردم او را ببینند بعد او را به اکباتان « همدان امروزی » بردم و به دار آویختم و اهورا مزدا یاری خود را به من عطا کرد )

برای اینکه به آفت پراکنده گویی  و عنصر عصبیت چیره شده بر ذهن و زبان نویسنده دچار نشوم اگرچه در بازگویی برخی موارد من نیز شاید به ناچار دچار پراکنده گویی شوم اما بر اساس برجسته ترین مواردی که دغدغه ی ایشان بوده است ، ذکر این نکته ضروری است که هرمنوتیک بر معنای حقیقت و معنا در درک برخی از رویدادهای تاریخی ضروری است معنا را  به چهار صورت به کار می بریم برای درک کردن چیزی ، برای بیان یا تلاش برای بیان و یا فکر یا تصویر و حتی برای روابط سازنده ی رویدادی و ویژگی بخش رویدادی معین . بنابراین دست کم چهار صورت واژه ی معنا در تاریخ به کار می رود از آنجایی که صورت های نامبرده بیشتر همپوشی و تداخل دارند نوعی تفسیر گسترده مزایایی دارد ما نیازمند هم حقیقت هستیم هم معنا ، حتی اگر به دنبال حقیقت هستیم روبرویی بامعنا گریز ناپذیر است شاید حقیقت یگانه و تفسیر و تاویل ها متعدد باشد و این سرچشمه تضاد است اما حقیقت به برداشت و تفسیر شما بستگی دارد . اگر متنی را سازه شکنی کنیم فقط قرائت های گوناگون آن بر جای خواهد ماند و این موضوع در تاریخ و علوم اجتماعی از اهمیت بالایی برخوردار است .

آنچه اصطلاحا به نظریه ی دیلتای گذر مشهور است از این دسته می تواند باشد پس علوم انسانی با روابط انسانی و انواع ساختارهای نمادین ، کنش ها ، اعمال اجتماعی ، هنجارها و ارزش ها سر و کار دارد . برای آگاهی بیشتر توصیه می شود به کتاب درامدی بر فلسفه ی تاریخ نوشته ی مایکل استنفورد مراجعه شود پس فلسفه تاریخ را وا می نهیم و به موضوع می پردازیم .

2-1 نویسنده ی مطلب یاد شده در ادامه با استناد به پلو تارک که اشاره ای به اردشیر دوم ساسانی دارد نتیجه می گیرد که این موارد « نمونه هایی خونینی را از اخلاق و خوی پادشاهان پارس در دوره ی باستان نشان می دهد بر کسانی که خیانت می ورزیدند هیچگونه رحم و شفقتی روا نمی داشتند ... ) و همچنین اقدامات آقا محمدخان قاجار و نادرشاه افشار ، نویسنده محترم نخست اینکه ناگهان از عصر داریوش هخامنشی یعنی از سال 486 پیش از میلاد به زمان اردشیر دوم ( 405-359 ) از آنجا به 210 هجری قمری حتی در این میان توالی تاریخی بین دوره های افشاریه و قاجار را نیز رعایت نکرده است و دوم ، بدون آنکه بخواهیم از عملکرد شخصی یا شاهی دفاع کنیم ذکر این نکته نیز ضروری می نماید که عصر باستان با دنیای معاصر را نباید از یک زاویه نگاه کرد زیرا در آن صورت به مرض نزدیک بینی یا دوربینی دچار خواهیم شد و از سویی خود حق پنداری آفت ذهن و زبان خواهد گردید .

اما در مورد داریوش هخامنشی که در کتیبه ی بیستون بند 13-70-78 به طغیان فروریتش و فرار او به سرزمین « رگا » یا « ری » اشاره شده است ، خیانت و یا اقدام علیه امنیت ملی و تمامیت ارضی کشور در همه مکاتب و نظام های سیاسی و حکومتی مستوجب عذاب و کیفری سخت است چرا که حاکمیت و سعادت مردم را به خطر می اندازد .ضمن اینکه در این کتیبه از شورش چند باره آنان علیه کشور و سرپیچی از قوانین امپراتوری اشاره می کند . بدون شک یک حاکم  نمی تواند از خطر فروپاشی و تجزیه کشور خد چشم پوشی کند . حتی اردشیر دوم نیز برای دفاع از خاک ایران مجبور می شود بر روی برادر خود کوروش صغیر که حاکم آسیای صغیر بود شمشیر بکشد ، کورش صغیر با اجیر کردن مزدوران و جنگجویان یونانی به سوی ایران لشکر کشید و اردشیر مجبور شد برای دفاع از کشور رودروی برادر خود بایستد اما در همین نبرد که به نبرد کوناکسا مشهور است و گزنفون در کتاب آناباسیس یا بازگشت 10 هزار نفری شرح جنگ را داده است ، امکان و اجازه ی بازگشت از طرف اردشیر دوم به سپاهیان شکست خورده ی برادرش یکی از مواردی است که مورخین به استناد آن اردشیر دوم را ملامت می کنند زیرا بازگشت مزدوران یونانی لشکر شکست خورده کورش صغیر مقتول برادر اردشیر دوم انگیزه ای برای آژه زیلاس پادشاه اسپارت و بعدها اسکندر مقدونی برای حمله به ایران شد و همچنین خیانت یک گناه نابخشودنی است که قابل دفاع و دلسوزی برای عواقب آن نیست و در مقابل بر سر پیمان و وفا ماندن از ارزش های مطلق همه ی جوامع بشری بوده و هست به رغم نسبیتی که در ذات برخی از ارزشها نهفته است . پس ما در نقد و نوشتار خود باید همیشه از ارزشها و هنجارهای انسانی دفاع کنیم . جهت اطلاع نویسنده ی محترم در کتیبه ای داریوش هخامنشی که جهانگیر و جهانداری توانا بود با پشتوانه بر یاری اهورا مزدا خود را چنین معرفی می کند ( ... من چنین ام که راستی را دوست دارم و از دروغ دوری گردانم ، دوست ندارم که ناتوانی از حق کشی در رنج باشد همچنین دوست ندارم که به حقوق توانا به سبب کارهای ناتوان آسیب برسد ... حتی وقتی خشم مرا می انگیزاند آن را فرو می نشانم من سخت بر هوس خود فرمانروا هستم )

با این نگاه که برخورد و عملکرد پادشاهان پیش از داریوش از جمله کورش هخامنشی نه تنها نمونه ای خونین از اخلاق و خوی شاهان پارس در دوره ی باستان را نشان نمی دهد که لوح استوانه ای مشهور به منشور حقوق بشر این پادشاه پارس از عملکردی خبر می دهد که باعث غرور و افتخار جامعه ی بشری است .

گزنفون می گوید کورش پس از فتح بابل و نینوا دستور داد هیچکس حق تجاوز و خونریزی ندارد و گارد شخصی خود را مامور ایجاد نظم و آرامش برای مردم نمود و اعلام کرد ( ... تاکنون خدایان یار و حامی ما بوده اند زیرا ما به کسی خیانت نورزیدیم رفتار نامردانه و دور از عدالت با کسی نداشته ایم ... اما برای اینکه یاری و لطف خدایان پیوسته شامل حال ما باشد باید مداوم خود را لایق و شایسته چنین کرامتی نشان دهیم باید فرزندانی که از ما به وجود می آیند با همین سرشت و در پرتو همین آیین یزدانی رشد و پرورش یابند ما باید بکوشیم تا خصلت های پسندیده را در نهاد فرزندانمان پرورش دهیم در این صورت می توانیم هر روز خود را نیکوتر از روز قبل کنیم و فرزندانمان حتی اگر بخواهند راه خطا پیش گیرند چون در اطراف خود جز پاکی و صداقت نمی بینند و سخنی جز سخنان شایسته و مفید نمی شنوند قهرا راه خطا بر آنها بسته خواهد شد ... ) (2)

کوروش در وصف پیروزی خود بر بابل در منشوری که در سال 1879 میلادی در جریان حفاری های بابل به دست آمد گفته است : ( ... یوغی که شایسته شان نبود من آنها را بر انداختم ، فقرشان را از میان بردم و ... همه مردم را در یک جا فراهم آوردم و آنها را دوباره در منزلهایشان مستقر کردم و ... ) (3)

3-1 نویسنده ی مطلب در ادامه نوشته خود بدون توجه به نام نوشته و سخنان آغازین مطلب به نقل از هرودوت می گوید : ( ایرانیان از مللی هستند که به زودی و با میل از ملل دیگر تقلید می کنند فی المثل آنها ( امرد بازی ) را از یونانیان آموختند )

استناد به چنین موضوعی از هرودوت ماهیت نویسنده را برای تخریب چهره ی ملتی با هزاران سال سابقه ی تاریخی و تمدنی به خوبی روشن می کند و نشان می دهد که هدف او جدای از این موضوع تنها نگاهی آمیخته به عنصر عصبیت و بهره برداری منفی است که به گمان من پرداختن به گفته ی مورد استناد سندیت تاریخی ندارد  و عین ناجوانمردی است که ملتی را به چنین عمل شنیع و زشتی متهم کنیم و در پی نوشته ها نیز هیچ اشاره ای بدان نشده است ، ضمن اینکه معلوم می شود ایشان از کتاب ناصر پورپیرار کپی برداری کرده و حتی حاضر به زحمت برای مطالعه ی تاریخی هرودت و یا ویل دورانت نیز نبوده است که البته دست نوشته های کسی چون پورپیرار خود حکایت دیگری دارد .

اما آشنایی با منابع و نویسندگان یونانی و رومی مانند توسیدید ، هرودوت ، گزنفون ، پلوتارک و ... نشان می دهد که این نویسندگان از همان ابتدا تفاوت های جوامع خود را با کشورهایی که در همسایگی آنان بودند می دیدند و شاید نخستین باری که جهان به شکل روشنی میان شرق و غرب تقسیم شد در سیمای یونان و ایران جلوه گر شد .

اگرچه در غرب فساد و بی رحمی کمتر از شرق نبوده و نیست ولی اشاره به این موضوع که به بحث دوره های تاریخی افشاریه و قاجار می تواند کمک کند ، این است که در یونان ، قانون نقش یک چارچوب را داشت که این چارچوب یا قانون حقوق دولت و جامعه را مشخص می کرد و برای استقلال شهروندان و طبقات حاکم یک نوع ضمانت و یا تعریفی غیرقابل انکار به وجود می آورد ، در آن جوامع به همین دلیل حاکمان از امنیت بیشتری برخوردار بوده اند مگر آنکه بر اساس انگاره های پذیرفته شده ی همان جامعه حکومت یا حاکم مشروعیت خود را از دست می داد .

این موضوع به نژاد ، ملیت یا ادعای برتری نژادی ارتباطی پیدا نمی کند بلکه آنچه موضوعیت دارد ساختارهای اجتماعی است که به نظام های گوناگون متفاوت حکمرانی و آنچه از دل این نظام ها بیرون جوشیده راه برده است و از سویی به شرایط اجتماعی که هم به شکل گیری آن ساختارها کمک کرده و هم به نوبه ی خود از آنها تاثیر پذیرفته است . (4)

بحث پیرامون سرشت جامعه ی ایرانی عصر افشاریه و قاجار از این اصول پیروی نمی کند و تفاوتهای جوامع شرقی به طور عام و جامعه ی ایرانی به طور خاص را نشان می دهد مثلا در اروپا نظام فئودالیته تنها ناظر بر یک دوره ی تاریخی است که چنین به نظر می رسد تنها از قرن نهم و دهم تا چهاردهم و پانزدهم دوام یافت در همان دورانی که شرق و به ویژه دنیای اسلام که ایران نیز پاره ای از آن به شمار می رفت توسعه یافته تر بود در ایران آن دوران با وجود تسلط نظام فئودالیزم اما کاملا آن ساختارها متفاوت جلوه می کند ، قانون عبارت بود از رای حاکم و وابستگی طبقات به حاکمیت روز به روز بیشتر می شد این یعنی معنای واقعی حکومت خودکامه یا « دسپوتیسم » پس در ایران عصر قاجار استبداد متکی به طبقات است نه محدود به قانون ، در چنان نظامی همه ی حقوق در انحصار دولت بود ، سرمایه داری رشد نمی کرد ویژگی های نظام استبدادی پدرکشی ، پسرکشی ، برادرکشی و ... را موجب می گردید حکومت بسته به ویژگی های شاه برخی مواقع چرخشی از خود نشان می داد بسته به اینکه پادشاه مقتدر ، ستمگر ، دادگر ، بخیل ، ضعیف ، با لیاقت و یا بی کفایت باشد پس ما نباید به دلیل ضعف یک پادشاه دستاوردهای تاریخی -  تمدنی یک ملت را به سخره بگیریم اما سوال اساسی اینجاست که چرا نظام استبدادی در آن دوره قدرت یافت آیا بر اساس نظریه مارکس « شیوه تولید آسیایی » بی آبی ، پراکندگی جمعیتی بود یا نبود مالکیت و نیروی نظامی متحرک یعنی ایلات و عشایر به هر حال این موضوع را وا می گذاریم.

4-1 بخش دیگری که بر اساس تقسیم بندی نگارنده برای نوشته یاد شده قائلم موضوع شریعت زرتشت و وضعیت زنان و ازدواج در ایران باستان است .

ایشان گفته است « شریعت زرتشت چنان بود که بی شوهر ماندن دوشیزگان و زن نگرفتن پسران مجرد را تشویق کند ولی تعداد زوجات و اختیار کردن همخوابگان و کنیزکان مجاز شمرده می شد و... ) و در تعداد زوجات البته بدون ذکر منبع آورده است که شمارکنیزکان حرم شاهنشاهی را در دوره های متاخر شاهنشاهی میان 329 و 360 گفته اند و در مورد موقعیت زن در ایران باستان می گوید ( در تمدن قدیم زن جزو اموال پدر و شوهر محسوب می شد و او حق انتخاب شوهر و اظهارنظر درباره ی چیزی را نداشت و از ارث محروم بود چون اساس عقاید آنها بر حفظ میراث و اصالت خانواده بود زن را که در خانه با ازدواج بیرون می رفت ارث نمی دادند تا ثروت خانواده پراکنده نشود ... ایشان زن را در ایران باستان فاقد ارزش تشخیص داده است و بر این باور است که یک نوع هرج و مرج اخلاقی وجود داشته و زنان از هیچ حقوقی برخوردار نبوده اند . ) گویا عناد با تاریخ و تفسیر به رای و نشانی غلط دادن ، و جعل اسناد تاریخی و دروغ گفتن در پیشگاه بخشی از تاریخ روشن بشریت  هنری است که از هر کسی جز دوست نویسنده بسیار خوانده و بسیار نوشته ما بر نمی آید .

بنابراین اشاراتی در مورد خانواده و ازدواج براساس کتاب اوستا و دوران  ساسانیان ضروری به نظر می رسد .

خانواده در اوستا با واژه ی نافه Nafa و خانه با واژه ی « مان » روشن گردیده است ، پدر هر خانواده ای رئیس و سالار آن و « زن » کدبانوی خانه محسوب می شد از چند خانواده تیره یا « تئوما» تشکیل می شد که آن را « زنتو » می گفتند  و محل زندگی زنتو را « گئو» و همچنین چند قبیله یا قوم مردمی را موجب می گردید که ساکنان یک « دهیو » یا ولایت بودند .

روسای خانواده و تیره « ویس پت ها » رئیس قبیله را انتخاب می کردند زیرا خود مقام « دهیو پیت » یا رئیس ولایت نیز خود مقامی انتخابی بود . (5)

پژوهشگرانی که سالها روی لوح های به دست آمده از بایگانی سلطنتی تخت جمشید و شوش تحقیق کرده اند بر این باورند که در نظام حکومتی هخامنشیان حتی کودکان خردسال نیز از پوشش خدمات حمایت اجتماعی بهره می گرفتند مادران از مرخصی و حقوق زایمان و نیز حق اولاد برخوردار بوده اند زنان می توانستند به مشاغل و مناسبت بالایی دست یابند در لوح های گلی به دست آمده در تخت جمشید از 4 زن از خانواده ی شاهی نام برده شده است آتوسا ، ارتسیتونه ، رته بامه و اپاکیش و برخلاف نظر پلوتارک که گفته است زنان هخامنشی در ارابه های سرپوشیده سفر می کنند نگاره ای از زنان هخامنشی در نزدیکی « اسلکیون » ترکیه امروزی به دست آمده که خلاف این را ثابت می کند .

و در مورد ازدواج استقراضی و ازدواج با محارم ... که نویسنده بدان اشاره کرده است باید گفت : هرودوت در کتاب خود جلد اول معروف به « کلی یو » و در ( صفحه 288 ) این مطلب را به ماساژت ها نسبت می دهد همان قبیله ای در شمال فرارودان که کوروش پس از 29 سال حکومت در جنگ با آنان کشته شد. (6)

و باز متاسفانه نویسنده ی محترم در پی نوشته ها هیچ نشانه ای از موارد مورد ادعای خود نداده است .

 

ازدواج در عصر ساسانی

در رابطه با گزینش همسر بر اساس منابع موجود پدر و مادر هر خانواده تلاش داشتند تا دختر شایسته ای را به همسری فرزند خود انتخاب و یا شوهری مناسب را برای دختر خود بیابند . اما دختر در قبول یا رد پیشنهاد آزاد بود .

زرتشتیان می گویند که آنها بیش از یک زن نداشتند و پدیده ی چند همسری عمومیت نداشت اما افرادی که دارای چند همسر بودند زن اول را « پادشاهی زن » که هم طبقه ی شوهر بود ، زن دوم را « چاکر زن »  و زن سوم برعکس زنان دیگر از شوهر ارث نمی برد مگر شوهر پیش از مرگ خود ارث زن را مشخص کرده و یا در وصیتنامه بدان اشاره می کرد .

داشتن پسر در میان جامعه ی ساسانی یک ارزش مهم بود به ویژه آنکه داشتن پسر از نظر دینی از اهمیت مهمی برخوردار بود ، زیرا روح کسی که فاقد پسر بود در پل « چینود » یا صراط سرگردان می شد .

بنابراین کسی که پسر نداشت می توانست کسی را به فرزند خواندگی خود بپذیرد و در این صورت آن شخص از حق ارث برخورد می شد .

سن ازدواج نمی بایست کمتر از 15 سال باشد که این موضوع در اسطوره ی کیومرث و رستن گیاه ریباس که دارای 15 برگ بود و تبدیل شدن آن به دو شاخه مشی و میشانه یا اولین جفت بشر نیز آمده است .

گونه ازدواج بنیادی در ایران عصر ساسانی به ازدواج « پاتخشاییه » مشهور بود این گونه ازدواج زن را وارد گروه خونی شوهر می کرد و در صورت مرگ شوهر سرپرستی زن به خانواده ی شوهرش می رسید ، ازدواج « پاتخشاییه » گونه ای ازدواج با حقوق کامل بود که در دفاتر رسمی کشور ثبت می شد ، نمونه ای از آن در قباله ازدواج به زبان پهلوی و به گویش سغدی در کوه مغ سال ( 701 میلادی ) پیدا شده است .

این قباله ی ازدواج که به صورت توافقی دو جانبه بین داماد و پدر عروس است در بردارنده نکات و وظایفی است  داماد گذشته از آنکه ضمانت می کند با همسر خود برابر با پایه و منزلت او رفتار کند و او را کدبانوی خانه بداند خوراک و پوشاک او را فراهم نماید و فرزندانی که او می آورد فرزندان و جانشینان خود بشناسد متعهد می گردد هرگاه که بخواهد از همسر خود جدا شود « کابین » یا « کاپین » او را که 000/30 درهم نقره است بپردازد ...)

داشتن حداقل 15 سال سن و صلاحیت قانونی کار برای بستن عقد از شرایط مهم ازدواج است . گناه نافرمانی زن که تنها براساس آن ممکن بود حقوق زن نقض گردد باید به صورت رسمی ثابت و تایید شود تا دادگاه گواهی نافرمانی یا ( دیپی پت اترسا کاییه ) را صادر کند وزن حق داشت برای اثبات بی گناهی خود به صورت مستقل به دادگاه مراجعه نماید آیین مربوط به طلاق نامه یا « هیلیشن نامک » با صدور گواهی علنی می شد و رسمیت می یافت معمولا زنی و شوهری که از هم جدا می شدند زن می توانست جهیزیه ، دارایی شخصی و کابینش را با خود ببرد . سهم زن از دارایی پدر و همچنین جهیزیه ی خود تا زمانی که زنده بود به او تعلق داشت و پس از مرگ او در صورتی که فرزندی نداشت به خانه ی پدری او باز می گرداندند . اگر مردی بدون داشتن فرزند پسر میمرد اما دارای دختر یا خواهرانی بود یکی از دختران او جانشین پدر در خانواده می شد و اگر دختر نیز نداشت خواهری شوی ناکرده به این کار می خواندند ، این مقوله را جانشینی یا « استوریه » و شخصی که جانشین پدر می شد را « استوریک پوس » می گفتند ، اگر مرده نه بیوه ای ، نه دختری و نه استوری « از پیش تعیین شده » داشت گروه همخون او وظیفه داشتند جانشینی برای او مشخص کنند بنابراین از همه ی اموال مرد درگذشته صورت برداری می شد و یکی از نزدیکترین خویشان به عنوان استوری انتخاب می شد ، این نوع استور را « برگمارده » می گفتند که می توانست مرد یا زن باشد اما گزینش زن را بر مرد برتری می دادند . (7)

پس از مرگ شوهر ، بیوه ی او از ازدواج پاتخشاییه حق داشت ارثی را صاحب شود که برابر بود با سهم پسر یعنی یک سهم کامل و سرپرستی زن و سایر اعضای خانواده نیز به پسر بالغ و در صورتی که خانواده پسر بالغ نداشت سرپرستی بر عهده نزدیکترین همخون شوهر در گذشته قرار می گرفت اگر مردی بدون فرزند می مرد بیوه اش می توانست به همسری نزدیکترین همخون شوهرش در آید اینگونه ازدواج را « چکر» یا چکریه می گفتند .

بیوه در ازدواج « چکر» صاحب همان حقوق ازدواج پاتخشاییه می شد وضع و موقعیت زن را در اسناد حقوقی    « فرمانبور تاریه » می گفتند .

به طور کلی زن نمادی از زایندگی و زندگی به شمار می رفت آنگونه که در اساطیر آناهیتا فرشته ای موکل بر آب بوده و امروز حتی در بسیاری از روستاها ، چشمه ها نام های زنانه دارند . از جمله چشمه خاتون در ایذه -  بی بی ترخان در لالی -   چشمه شیرین در باغملک -  چشمه بی بی در چهارمحال و بختیاری -  چشمه مهرناز در آذربایجان و ... .

 

منابع

(1) کخ -   ماری -  از زبان داریوش -  ترجمه پرویز رجبی -  نشر کارنگ -  تهران -  چاپ سوم -  1377 ص 345

(2) گزنفون -  کورش نامه -  ترجمه رضا مشایخی انتشارات علمی و فرهنگی تهران -  چاپ پنجم 1384 ص 223

(3) لوکوک ، پی یر ، کتیبه های هخامنشی ، ترجمه نازیلا خلخالی -  نشر فروزان تهران 1382 -  ص 214

(4) کاتوزیان -  محمدعلی -  تضاد دولت و ملت در ایران -  ترجمه علیرضا طیب -  نشرنی -  تهران 1380 ص 80-75

(5) نوذری -  عزت اله -  تاریخ اجتماعی ایران از آغاز تا مشروطیت ، انتشارات خجسته تهران -  چاپ سوم 1385 ص 32

(6) هردوت -  ترجمه هادی هدایتی -  انتشارات دانشگاه تهران -  1383 -  ص 288

(7) تاریخ ایران از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانی ، پژوهش دانشگاه کمبریج -  گردآورنده احسان یارشاطر -  ترجمه حسن انوشه -  جلد سوم -  قسمت دوم -  انتشارات امیرکبیر تهران -  1377 -  ص 34

(8 ) همان منبع ص 38-30

 

... این ره که تو می روی به ترکستان است

نقدی بر نوشته ی « زن در اجتماع ایران باستان و معاصر »   (  قسمت اول )

ماشااله براتی   -   دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ ایران باستان

چندی پیش نوشته ای به قلم جناب آقای موسی سیادت با عنوان ( زن در اجتماع ایران باستان و معاصر ) در روزنامه عصر کارون شماره 466 روز دوشنبه مورخ 4/6/86 صفحه 8 به چاپ رسیده است گذشته از اینکه نوشته ی یاد شده از ارزش و ساختار یک مقاله با ساز و کاری تحقیقی و تاریخی به دور است و کلی گویی ، پراکنده گویی و عدم انسجام محتوایی و دوری از یک ارتباط منطقی و اندامواره ای از مشکلات نوشته ی یاد شده می باشد اما برای آگاهی نویسنده محترم و خوانندگان ارجمند یادآوری نکاتی چند را به اختصار ضروری می بینم .

1-1 نویسنده ی نوشته ی یاد شده بدون توجه به عنوان مطلب در ابتدا به نقل از تاریخ تمدن ویل دورانت می نویسد ( ... آنچه مایه ی شگفتی می شود این است که مردم ماد و پارس با وجود آن دینی که داشتند تا چه حد بی رحم بودند ، بزرگترین شاه ایشان داریوش اول در کتیبه ی بیستون چنین می گوید : فروریتیش دستگیر شد و او را نزد من آوردند گوش ها و زبان و بینی او را بریدم و چشم های او را در آوردم او را در دربار من به غل و زنجیر کردند تا همه ی مردم او را ببینند بعد او را به اکباتان « همدان امروزی » بردم و به دار آویختم و اهورا مزدا یاری خود را به من عطا کرد )

برای اینکه به آفت پراکنده گویی  و عنصر عصبیت چیره شده بر ذهن و زبان نویسنده دچار نشوم اگرچه در بازگویی برخی موارد من نیز شاید به ناچار دچار پراکنده گویی شوم اما بر اساس برجسته ترین مواردی که دغدغه ی ایشان بوده است ، ذکر این نکته ضروری است که هرمنوتیک بر معنای حقیقت و معنا در درک برخی از رویدادهای تاریخی ضروری است معنا را  به چهار صورت به کار می بریم برای درک کردن چیزی ، برای بیان یا تلاش برای بیان و یا فکر یا تصویر و حتی برای روابط سازنده ی رویدادی و ویژگی بخش رویدادی معین . بنابراین دست کم چهار صورت واژه ی معنا در تاریخ به کار می رود از آنجایی که صورت های نامبرده بیشتر همپوشی و تداخل دارند نوعی تفسیر گسترده مزایایی دارد ما نیازمند هم حقیقت هستیم هم معنا ، حتی اگر به دنبال حقیقت هستیم روبرویی بامعنا گریز ناپذیر است شاید حقیقت یگانه و تفسیر و تاویل ها متعدد باشد و این سرچشمه تضاد است اما حقیقت به برداشت و تفسیر شما بستگی دارد . اگر متنی را سازه شکنی کنیم فقط قرائت های گوناگون آن بر جای خواهد ماند و این موضوع در تاریخ و علوم اجتماعی از اهمیت بالایی برخوردار است .

آنچه اصطلاحا به نظریه ی دیلتای گذر مشهور است از این دسته می تواند باشد پس علوم انسانی با روابط انسانی و انواع ساختارهای نمادین ، کنش ها ، اعمال اجتماعی ، هنجارها و ارزش ها سر و کار دارد . برای آگاهی بیشتر توصیه می شود به کتاب درامدی بر فلسفه ی تاریخ نوشته ی مایکل استنفورد مراجعه شود پس فلسفه تاریخ را وا می نهیم و به موضوع می پردازیم .

2-1 نویسنده ی مطلب یاد شده در ادامه با استناد به پلو تارک که اشاره ای به اردشیر دوم ساسانی دارد نتیجه می گیرد که این موارد « نمونه هایی خونینی را از اخلاق و خوی پادشاهان پارس در دوره ی باستان نشان می دهد بر کسانی که خیانت می ورزیدند هیچگونه رحم و شفقتی روا نمی داشتند ... ) و همچنین اقدامات آقا محمدخان قاجار و نادرشاه افشار ، نویسنده محترم نخست اینکه ناگهان از عصر داریوش هخامنشی یعنی از سال 486 پیش از میلاد به زمان اردشیر دوم ( 405-359 ) از آنجا به 210 هجری قمری حتی در این میان توالی تاریخی بین دوره های افشاریه و قاجار را نیز رعایت نکرده است و دوم ، بدون آنکه بخواهیم از عملکرد شخصی یا شاهی دفاع کنیم ذکر این نکته نیز ضروری می نماید که عصر باستان با دنیای معاصر را نباید از یک زاویه نگاه کرد زیرا در آن صورت به مرض نزدیک بینی یا دوربینی دچار خواهیم شد و از سویی خود حق پنداری آفت ذهن و زبان خواهد گردید .

اما در مورد داریوش هخامنشی که در کتیبه ی بیستون بند 13-70-78 به طغیان فروریتش و فرار او به سرزمین « رگا » یا « ری » اشاره شده است ، خیانت و یا اقدام علیه امنیت ملی و تمامیت ارضی کشور در همه مکاتب و نظام های سیاسی و حکومتی مستوجب عذاب و کیفری سخت است چرا که حاکمیت و سعادت مردم را به خطر می اندازد .ضمن اینکه در این کتیبه از شورش چند باره آنان علیه کشور و سرپیچی از قوانین امپراتوری اشاره می کند . بدون شک یک حاکم  نمی تواند از خطر فروپاشی و تجزیه کشور خد چشم پوشی کند . حتی اردشیر دوم نیز برای دفاع از خاک ایران مجبور می شود بر روی برادر خود کوروش صغیر که حاکم آسیای صغیر بود شمشیر بکشد ، کورش صغیر با اجیر کردن مزدوران و جنگجویان یونانی به سوی ایران لشکر کشید و اردشیر مجبور شد برای دفاع از کشور رودروی برادر خود بایستد اما در همین نبرد که به نبرد کوناکسا مشهور است و گزنفون در کتاب آناباسیس یا بازگشت 10 هزار نفری شرح جنگ را داده است ، امکان و اجازه ی بازگشت از طرف اردشیر دوم به سپاهیان شکست خورده ی برادرش یکی از مواردی است که مورخین به استناد آن اردشیر دوم را ملامت می کنند زیرا بازگشت مزدوران یونانی لشکر شکست خورده کورش صغیر مقتول برادر اردشیر دوم انگیزه ای برای آژه زیلاس پادشاه اسپارت و بعدها اسکندر مقدونی برای حمله به ایران شد و همچنین خیانت یک گناه نابخشودنی است که قابل دفاع و دلسوزی برای عواقب آن نیست و در مقابل بر سر پیمان و وفا ماندن از ارزش های مطلق همه ی جوامع بشری بوده و هست به رغم نسبیتی که در ذات برخی از ارزشها نهفته است . پس ما در نقد و نوشتار خود باید همیشه از ارزشها و هنجارهای انسانی دفاع کنیم . جهت اطلاع نویسنده ی محترم در کتیبه ای داریوش هخامنشی که جهانگیر و جهانداری توانا بود با پشتوانه بر یاری اهورا مزدا خود را چنین معرفی می کند ( ... من چنین ام که راستی را دوست دارم و از دروغ دوری گردانم ، دوست ندارم که ناتوانی از حق کشی در رنج باشد همچنین دوست ندارم که به حقوق توانا به سبب کارهای ناتوان آسیب برسد ... حتی وقتی خشم مرا می انگیزاند آن را فرو می نشانم من سخت بر هوس خود فرمانروا هستم )

با این نگاه که برخورد و عملکرد پادشاهان پیش از داریوش از جمله کورش هخامنشی نه تنها نمونه ای خونین از اخلاق و خوی شاهان پارس در دوره ی باستان را نشان نمی دهد که لوح استوانه ای مشهور به منشور حقوق بشر این پادشاه پارس از عملکردی خبر می دهد که باعث غرور و افتخار جامعه ی بشری است .

گزنفون می گوید کورش پس از فتح بابل و نینوا دستور داد هیچکس حق تجاوز و خونریزی ندارد و گارد شخصی خود را مامور ایجاد نظم و آرامش برای مردم نمود و اعلام کرد ( ... تاکنون خدایان یار و حامی ما بوده اند زیرا ما به کسی خیانت نورزیدیم رفتار نامردانه و دور از عدالت با کسی نداشته ایم ... اما برای اینکه یاری و لطف خدایان پیوسته شامل حال ما باشد باید مداوم خود را لایق و شایسته چنین کرامتی نشان دهیم باید فرزندانی که از ما به وجود می آیند با همین سرشت و در پرتو همین آیین یزدانی رشد و پرورش یابند ما باید بکوشیم تا خصلت های پسندیده را در نهاد فرزندانمان پرورش دهیم در این صورت می توانیم هر روز خود را نیکوتر از روز قبل کنیم و فرزندانمان حتی اگر بخواهند راه خطا پیش گیرند چون در اطراف خود جز پاکی و صداقت نمی بینند و سخنی جز سخنان شایسته و مفید نمی شنوند قهرا راه خطا بر آنها بسته خواهد شد ... ) (2)

کوروش در وصف پیروزی خود بر بابل در منشوری که در سال 1879 میلادی در جریان حفاری های بابل به دست آمد گفته است : ( ... یوغی که شایسته شان نبود من آنها را بر انداختم ، فقرشان را از میان بردم و ... همه مردم را در یک جا فراهم آوردم و آنها را دوباره در منزلهایشان مستقر کردم و ... ) (3)

3-1 نویسنده ی مطلب در ادامه نوشته خود بدون توجه به نام نوشته و سخنان آغازین مطلب به نقل از هرودوت می گوید : ( ایرانیان از مللی هستند که به زودی و با میل از ملل دیگر تقلید می کنند فی المثل آنها ( امرد بازی ) را از یونانیان آموختند )

استناد به چنین موضوعی از هرودوت ماهیت نویسنده را برای تخریب چهره ی ملتی با هزاران سال سابقه ی تاریخی و تمدنی به خوبی روشن می کند و نشان می دهد که هدف او جدای از این موضوع تنها نگاهی آمیخته به عنصر عصبیت و بهره برداری منفی است که به گمان من پرداختن به گفته ی مورد استناد سندیت تاریخی ندارد  و عین ناجوانمردی است که ملتی را به چنین عمل شنیع و زشتی متهم کنیم و در پی نوشته ها نیز هیچ اشاره ای بدان نشده است ، ضمن اینکه معلوم می شود ایشان از کتاب ناصر پورپیرار کپی برداری کرده و حتی حاضر به زحمت برای مطالعه ی تاریخی هرودت و یا ویل دورانت نیز نبوده است که البته دست نوشته های کسی چون پورپیرار خود حکایت دیگری دارد .

اما آشنایی با منابع و نویسندگان یونانی و رومی مانند توسیدید ، هرودوت ، گزنفون ، پلوتارک و ... نشان می دهد که این نویسندگان از همان ابتدا تفاوت های جوامع خود را با کشورهایی که در همسایگی آنان بودند می دیدند و شاید نخستین باری که جهان به شکل روشنی میان شرق و غرب تقسیم شد در سیمای یونان و ایران جلوه گر شد .

اگرچه در غرب فساد و بی رحمی کمتر از شرق نبوده و نیست ولی اشاره به این موضوع که به بحث دوره های تاریخی افشاریه و قاجار می تواند کمک کند ، این است که در یونان ، قانون نقش یک چارچوب را داشت که این چارچوب یا قانون حقوق دولت و جامعه را مشخص می کرد و برای استقلال شهروندان و طبقات حاکم یک نوع ضمانت و یا تعریفی غیرقابل انکار به وجود می آورد ، در آن جوامع به همین دلیل حاکمان از امنیت بیشتری برخوردار بوده اند مگر آنکه بر اساس انگاره های پذیرفته شده ی همان جامعه حکومت یا حاکم مشروعیت خود را از دست می داد .

این موضوع به نژاد ، ملیت یا ادعای برتری نژادی ارتباطی پیدا نمی کند بلکه آنچه موضوعیت دارد ساختارهای اجتماعی است که به نظام های گوناگون متفاوت حکمرانی و آنچه از دل این نظام ها بیرون جوشیده راه برده است و از سویی به شرایط اجتماعی که هم به شکل گیری آن ساختارها کمک کرده و هم به نوبه ی خود از آنها تاثیر پذیرفته است . (4)

بحث پیرامون سرشت جامعه ی ایرانی عصر افشاریه و قاجار از این اصول پیروی نمی کند و تفاوتهای جوامع شرقی به طور عام و جامعه ی ایرانی به طور خاص را نشان می دهد مثلا در اروپا نظام فئودالیته تنها ناظر بر یک دوره ی تاریخی است که چنین به نظر می رسد تنها از قرن نهم و دهم تا چهاردهم و پانزدهم دوام یافت در همان دورانی که شرق و به ویژه دنیای اسلام که ایران نیز پاره ای از آن به شمار می رفت توسعه یافته تر بود در ایران آن دوران با وجود تسلط نظام فئودالیزم اما کاملا آن ساختارها متفاوت جلوه می کند ، قانون عبارت بود از رای حاکم و وابستگی طبقات به حاکمیت روز به روز بیشتر می شد این یعنی معنای واقعی حکومت خودکامه یا « دسپوتیسم » پس در ایران عصر قاجار استبداد متکی به طبقات است نه محدود به قانون ، در چنان نظامی همه ی حقوق در انحصار دولت بود ، سرمایه داری رشد نمی کرد ویژگی های نظام استبدادی پدرکشی ، پسرکشی ، برادرکشی و ... را موجب می گردید حکومت بسته به ویژگی های شاه برخی مواقع چرخشی از خود نشان می داد بسته به اینکه پادشاه مقتدر ، ستمگر ، دادگر ، بخیل ، ضعیف ، با لیاقت و یا بی کفایت باشد پس ما نباید به دلیل ضعف یک پادشاه دستاوردهای تاریخی -  تمدنی یک ملت را به سخره بگیریم اما سوال اساسی اینجاست که چرا نظام استبدادی در آن دوره قدرت یافت آیا بر اساس نظریه مارکس « شیوه تولید آسیایی » بی آبی ، پراکندگی جمعیتی بود یا نبود مالکیت و نیروی نظامی متحرک یعنی ایلات و عشایر به هر حال این موضوع را وا می گذاریم.

4-1 بخش دیگری که بر اساس تقسیم بندی نگارنده برای نوشته یاد شده قائلم موضوع شریعت زرتشت و وضعیت زنان و ازدواج در ایران باستان است .

ایشان گفته است « شریعت زرتشت چنان بود که بی شوهر ماندن دوشیزگان و زن نگرفتن پسران مجرد را تشویق کند ولی تعداد زوجات و اختیار کردن همخوابگان و کنیزکان مجاز شمرده می شد و... ) و در تعداد زوجات البته بدون ذکر منبع آورده است که شمارکنیزکان حرم شاهنشاهی را در دوره های متاخر شاهنشاهی میان 329 و 360 گفته اند و در مورد موقعیت زن در ایران باستان می گوید ( در تمدن قدیم زن جزو اموال پدر و شوهر محسوب می شد و او حق انتخاب شوهر و اظهارنظر درباره ی چیزی را نداشت و از ارث محروم بود چون اساس عقاید آنها بر حفظ میراث و اصالت خانواده بود زن را که در خانه با ازدواج بیرون می رفت ارث نمی دادند تا ثروت خانواده پراکنده نشود ... ایشان زن را در ایران باستان فاقد ارزش تشخیص داده است و بر این باور است که یک نوع هرج و مرج اخلاقی وجود داشته و زنان از هیچ حقوقی برخوردار نبوده اند . ) گویا عناد با تاریخ و تفسیر به رای و نشانی غلط دادن ، و جعل اسناد تاریخی و دروغ گفتن در پیشگاه بخشی از تاریخ روشن بشریت  هنری است که از هر کسی جز دوست نویسنده بسیار خوانده و بسیار نوشته ما بر نمی آید .

بنابراین اشاراتی در مورد خانواده و ازدواج براساس کتاب اوستا و دوران  ساسانیان ضروری به نظر می رسد .

خانواده در اوستا با واژه ی نافه Nafa و خانه با واژه ی « مان » روشن گردیده است ، پدر هر خانواده ای رئیس و سالار آن و « زن » کدبانوی خانه محسوب می شد از چند خانواده تیره یا « تئوما» تشکیل می شد که آن را « زنتو » می گفتند  و محل زندگی زنتو را « گئو» و همچنین چند قبیله یا قوم مردمی را موجب می گردید که ساکنان یک « دهیو » یا ولایت بودند .

روسای خانواده و تیره « ویس پت ها » رئیس قبیله را انتخاب می کردند زیرا خود مقام « دهیو پیت » یا رئیس ولایت نیز خود مقامی انتخابی بود . (5)

پژوهشگرانی که سالها روی لوح های به دست آمده از بایگانی سلطنتی تخت جمشید و شوش تحقیق کرده اند بر این باورند که در نظام حکومتی هخامنشیان حتی کودکان خردسال نیز از پوشش خدمات حمایت اجتماعی بهره می گرفتند مادران از مرخصی و حقوق زایمان و نیز حق اولاد برخوردار بوده اند زنان می توانستند به مشاغل و مناسبت بالایی دست یابند در لوح های گلی به دست آمده در تخت جمشید از 4 زن از خانواده ی شاهی نام برده شده است آتوسا ، ارتسیتونه ، رته بامه و اپاکیش و برخلاف نظر پلوتارک که گفته است زنان هخامنشی در ارابه های سرپوشیده سفر می کنند نگاره ای از زنان هخامنشی در نزدیکی « اسلکیون » ترکیه امروزی به دست آمده که خلاف این را ثابت می کند .

و در مورد ازدواج استقراضی و ازدواج با محارم ... که نویسنده بدان اشاره کرده است باید گفت : هرودوت در کتاب خود جلد اول معروف به « کلی یو » و در ( صفحه 288 ) این مطلب را به ماساژت ها نسبت می دهد همان قبیله ای در شمال فرارودان که کوروش پس از 29 سال حکومت در جنگ با آنان کشته شد. (6)

و باز متاسفانه نویسنده ی محترم در پی نوشته ها هیچ نشانه ای از موارد مورد ادعای خود نداده است .

 

ازدواج در عصر ساسانی

در رابطه با گزینش همسر بر اساس منابع موجود پدر و مادر هر خانواده تلاش داشتند تا دختر شایسته ای را به همسری فرزند خود انتخاب و یا شوهری مناسب را برای دختر خود بیابند . اما دختر در قبول یا رد پیشنهاد آزاد بود .

زرتشتیان می گویند که آنها بیش از یک زن نداشتند و پدیده ی چند همسری عمومیت نداشت اما افرادی که دارای چند همسر بودند زن اول را « پادشاهی زن » که هم طبقه ی شوهر بود ، زن دوم را « چاکر زن »  و زن سوم برعکس زنان دیگر از شوهر ارث نمی برد مگر شوهر پیش از مرگ خود ارث زن را مشخص کرده و یا در وصیتنامه بدان اشاره می کرد .

داشتن پسر در میان جامعه ی ساسانی یک ارزش مهم بود به ویژه آنکه داشتن پسر از نظر دینی از اهمیت مهمی برخوردار بود ، زیرا روح کسی که فاقد پسر بود در پل « چینود » یا صراط سرگردان می شد .

بنابراین کسی که پسر نداشت می توانست کسی را به فرزند خواندگی خود بپذیرد و در این صورت آن شخص از حق ارث برخورد می شد .

سن ازدواج نمی بایست کمتر از 15 سال باشد که این موضوع در اسطوره ی کیومرث و رستن گیاه ریباس که دارای 15 برگ بود و تبدیل شدن آن به دو شاخه مشی و میشانه یا اولین جفت بشر نیز آمده است .

گونه ازدواج بنیادی در ایران عصر ساسانی به ازدواج « پاتخشاییه » مشهور بود این گونه ازدواج زن را وارد گروه خونی شوهر می کرد و در صورت مرگ شوهر سرپرستی زن به خانواده ی شوهرش می رسید ، ازدواج « پاتخشاییه » گونه ای ازدواج با حقوق کامل بود که در دفاتر رسمی کشور ثبت می شد ، نمونه ای از آن در قباله ازدواج به زبان پهلوی و به گویش سغدی در کوه مغ سال ( 701 میلادی ) پیدا شده است .

این قباله ی ازدواج که به صورت توافقی دو جانبه بین داماد و پدر عروس است در بردارنده نکات و وظایفی است  داماد گذشته از آنکه ضمانت می کند با همسر خود برابر با پایه و منزلت او رفتار کند و او را کدبانوی خانه بداند خوراک و پوشاک او را فراهم نماید و فرزندانی که او می آورد فرزندان و جانشینان خود بشناسد متعهد می گردد هرگاه که بخواهد از همسر خود جدا شود « کابین » یا « کاپین » او را که 000/30 درهم نقره است بپردازد ...)

داشتن حداقل 15 سال سن و صلاحیت قانونی کار برای بستن عقد از شرایط مهم ازدواج است . گناه نافرمانی زن که تنها براساس آن ممکن بود حقوق زن نقض گردد باید به صورت رسمی ثابت و تایید شود تا دادگاه گواهی نافرمانی یا ( دیپی پت اترسا کاییه ) را صادر کند وزن حق داشت برای اثبات بی گناهی خود به صورت مستقل به دادگاه مراجعه نماید آیین مربوط به طلاق نامه یا « هیلیشن نامک » با صدور گواهی علنی می شد و رسمیت می یافت معمولا زنی و شوهری که از هم جدا می شدند زن می توانست جهیزیه ، دارایی شخصی و کابینش را با خود ببرد . سهم زن از دارایی پدر و همچنین جهیزیه ی خود تا زمانی که زنده بود به او تعلق داشت و پس از مرگ او در صورتی که فرزندی نداشت به خانه ی پدری او باز می گرداندند . اگر مردی بدون داشتن فرزند پسر میمرد اما دارای دختر یا خواهرانی بود یکی از دختران او جانشین پدر در خانواده می شد و اگر دختر نیز نداشت خواهری شوی ناکرده به این کار می خواندند ، این مقوله را جانشینی یا « استوریه » و شخصی که جانشین پدر می شد را « استوریک پوس » می گفتند ، اگر مرده نه بیوه ای ، نه دختری و نه استوری « از پیش تعیین شده » داشت گروه همخون او وظیفه داشتند جانشینی برای او مشخص کنند بنابراین از همه ی اموال مرد درگذشته صورت برداری می شد و یکی از نزدیکترین خویشان به عنوان استوری انتخاب می شد ، این نوع استور را « برگمارده » می گفتند که می توانست مرد یا زن باشد اما گزینش زن را بر مرد برتری می دادند . (7)

پس از مرگ شوهر ، بیوه ی او از ازدواج پاتخشاییه حق داشت ارثی را صاحب شود که برابر بود با سهم پسر یعنی یک سهم کامل و سرپرستی زن و سایر اعضای خانواده نیز به پسر بالغ و در صورتی که خانواده پسر بالغ نداشت سرپرستی بر عهده نزدیکترین همخون شوهر در گذشته قرار می گرفت اگر مردی بدون فرزند می مرد بیوه اش می توانست به همسری نزدیکترین همخون شوهرش در آید اینگونه ازدواج را « چکر» یا چکریه می گفتند .

بیوه در ازدواج « چکر» صاحب همان حقوق ازدواج پاتخشاییه می شد وضع و موقعیت زن را در اسناد حقوقی    « فرمانبور تاریه » می گفتند .

به طور کلی زن نمادی از زایندگی و زندگی به شمار می رفت آنگونه که در اساطیر آناهیتا فرشته ای موکل بر آب بوده و امروز حتی در بسیاری از روستاها ، چشمه ها نام های زنانه دارند . از جمله چشمه خاتون در ایذه -  بی بی ترخان در لالی -   چشمه شیرین در باغملک -  چشمه بی بی در چهارمحال و بختیاری -  چشمه مهرناز در آذربایجان و ... .

 

منابع

(1) کخ -   ماری -  از زبان داریوش -  ترجمه پرویز رجبی -  نشر کارنگ -  تهران -  چاپ سوم -  1377 ص 345

(2) گزنفون -  کورش نامه -  ترجمه رضا مشایخی انتشارات علمی و فرهنگی تهران -  چاپ پنجم 1384 ص 223

(3) لوکوک ، پی یر ، کتیبه های هخامنشی ، ترجمه نازیلا خلخالی -  نشر فروزان تهران 1382 -  ص 214

(4) کاتوزیان -  محمدعلی -  تضاد دولت و ملت در ایران -  ترجمه علیرضا طیب -  نشرنی -  تهران 1380 ص 80-75

(5) نوذری -  عزت اله -  تاریخ اجتماعی ایران از آغاز تا مشروطیت ، انتشارات خجسته تهران -  چاپ سوم 1385 ص 32

(6) هردوت -  ترجمه هادی هدایتی -  انتشارات دانشگاه تهران -  1383 -  ص 288

(7) تاریخ ایران از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانی ، پژوهش دانشگاه کمبریج -  گردآورنده احسان یارشاطر -  ترجمه حسن انوشه -  جلد سوم -  قسمت دوم -  انتشارات امیرکبیر تهران -  1377 -  ص 34

(8 ) همان منبع ص 38-30

+ نوشته شده توسط در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 21:5 |